لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

روزی کشیشی به قصد مقصدی سوار کشتی شد.واز قضا کشتی در طوفان مهیبی گیر کرد و مسافرش را به ساحلی ترک نمود.

انجا جایی سر سبز و زیبایی بود با اهالی بسیار ساده دل .کشیش با خود اندیشید و گفت .تا زمانیکه اینجا هستم به این نادانها انجیل و طرز خواندن انرا یاد دهم.

مدت زیادی سعی نمود .ولی انها به هیچ وجهی قصد و توان یادگیری نداشتند .تا که کشیش به انها گفت هر کس بتواند یاد بگیرد میتواند روی اب راه برود .

بعد از چند روز دوباره نا امید شد و فهمید که امکان یاد گیری انها وجود ندارد.تا که کشتی امد و کشیش خوشحال سوار شد و دل به دریا زد.

بعد از طی مسافتی در حالی که کشیش به دریا چشم دوخته بود و به ان مردمان صاف و ساده میاندیشید .بناگاه متوجه شد سه تن از انان روی اب دوان دوان به سمت کشیش میایند .کشیش که هاج و واج مینگریست با ناباوری سلامی کرد.

و انها گفتند:پدر عزیز ما خیلی متاسفیم که نتوانستیم یاد بگیریم بر جاهلیمان ببخشید و ما را عفو کنید.خدا نیز ما را ببخشد.

[ شنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۴ ] [ 8:56 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا