|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
|
برق رفته بود کم پیش میاد که پایین باشم و بیشتر اوقات داخل دفتر بالا میشینم دور از هیاهو و حرف و گفتگو ... توفیق اجباری شد اومدم پایین و پیش بچه ها داخل پیاده رو ایستادم تا زمان وصل برق برسه... در حال قدم زدن در طول پیاده رو بودم که شخص ژولیده ای رو دیدم که داشت وسط خیابون راه می اومد و دستش رو با شدت به نشونه ی اعتراض بالا و پایین می کرد و با فریاد جملات مبهمی رو ادا می کرد موهای بلند ، ریش های در هم تنیده ، لباس های مندرس و خاکی ... همگی ایستادیم و شاهد رفتارهاش بودیم ، حاج آقا ( ح ) اومد و گفت اینم عاقبت عاشقی !!! سلام کردم و رفتم پیششون ... احوال پرسی کردیم و بعد از داستان اون شخص پرسیدم حاج آقا ( ح ) با همون لهجه شیرینش شروع کرد به تعریف کردن و من هم مشتاقانه شده بودم سراسر گوش ... و جمله ی آخرش این بود : " غم عشقی کشیده که مپرس " سرنوشت عاشقی که فراق یارش اون رو مجنون کرده بود ... چه غم انگیز بود !!! خداحافظی کردم ، وسایلم رو برداشتم ، سوار ماشین شدم و رفتم به سمت بلوار (چ ) ماشین رو توی اولین جای پارک گذاشتم و شروع کردم به راه رفتن ... راه رفتن و فکر کردن ، به طوری که هیچ کس رو نمی دیدم و هیچ صدایی رو هم نمی شنیدم... راه رفتم و فکر کردم ... وقتی به خودم اومدم دیدم کیلومتر ها با ماشین فاصله دارم... سوار تاکسی شدم و برگشتم به سمت ماشین ... و شب تا صبحی که داشتم به حرفهای حاجی فکر می کردم و حال خراب اون شخص ! چقدر خوابم میاد . [ شنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۴ ] [ 8:4 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||