لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

کاش میدانستی...

دلبری کاره تو بود

تنه من زاره تو بود

شهرتم خواره تو بود

و وجودم بخدا نوکره درباره تو بود

یاد داری که دلم جعبه ی اسراره تو بود؟حسرتم خواندنه افکاره تو بود؟تاروپودم زیره آواره تو بود؟

یاد داری که دلم یک تنه بیماره تو بود؟با همان حال پرستاره تو بود؟نیمه شب همدم و غم خواره تو بود؟

.................

کاش میدانستی

خبرت پیچیده

و تنم خشکیده

همچو بی آبیه یک اُرکیده

ریشه ام پوسیده

کاش میدانستی

کاش میدانستی

سگ چشمانه تو چشمانه مرا درّیده

کاش میدانستی

که شدم عاشقی آزرده دل و شوریده

کاش میدانستی

بعد تو خاک،... تنه سرده مرا بوسیده

[ شنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۴ ] [ 10:32 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا