|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
|
از تو دلگیرم و از دست خودم بیزارم امشب اندازه ی یک عمر شکایت دارم
گرچه از جنس کویر است نگاهم اما مثل ابری که دلش تنگ شده می بارم
آنچنانم که فقط حال مرا می فهمد ناله ی ناخوش ِ افسرده و زار ِ تارم
حال ِ من حال ِ خوشی نیست ، دلم می لرزد وای بر حال ِ من و حال ِ دل ِ بیمارم
ناگهان رفتی و دیوار به دیوارم ریخت باز بر شانه ی بی جانِ خودم آوارم
بی تو این ثانیه ها می گذرد اما سخت بی تو شب های زیادی ست که من بیدارم
کاش بودی و کمی حال مرا می دیدی کاش بودی که سر از دامن غم بردارم
بارها خواسته ام سوی تو پرواز کنم آه .. هر بار می افتد گِرهی درکارم.... [ شنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۴ ] [ 10:26 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||