لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

دعا دعا دعا، همه عمر دست به دعا بوده ام، نجات، شفا، قطع دست ظالم، رهایی مظلوم، آزادی برای حفظ آزادگی، سینه ام سنگین است، وزوز مگس‌ها کنار گوشم: بیست سال پیش دعای توی طفل معصوم به کجا نشست که الان بنشیند؟ استغفار... ناامیدی بزرگترین حربه ی شیطان است، خدایا امید ببخش به قلب نیمه جان من، خدایا نخواه که بیهوده بمیرم، میشود؟ میشود دستی برسانی؟ جانی برایم نمانده، میشود برای بنده ی غریبت گشایش بخواهی؟ آه ای خدا، یک اشاره ی تو تمام جهان را زیر و زبر میکند، میشود این عذاب ازلی را به رحمت بکشانی؟ رگ های مغزم خشکیده اند از درد، از غصه، از خیال. جانی برایم نمانده. پیر شده ام. یک موجود خاکستری چروک شده ی شکننده. اشک رسوب آهکی شده بر دیواره دلم، هیچ مرهمی نمیابم جز عجز و لابه به درگاه تو، ای خدا ای خدا. تو این کلمات را میبینی تو این کلمات را میخوانی تو این کلمات را میشنوی. تو پیش از من میدانی قرار است چه بگویم چه بخواهم. میشود دستی برسانی؟ میشود؟ میشود این پرس شدگی را به انبساط شادی بکشانی؟ ای خدا. میشود ترس و اضطراب و تاریکی را از وجودم دور بگردانی؟ میشود؟ میشود به روح های کهنه و پلاسیده و بوی گرفته ی انسان ها نور زندگی بخش بتابانی؟ ای خدا. ای صاحب ما. به یک نیم نگاهت، یک آغوش کوتاه، یک لبخند، محتاجم. میشود دستی برسانی؟

[ شنبه نهم فروردین ۱۴۰۴ ] [ 9:16 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا