سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
...
مُردم اندر حسرت فهم درست
...
هر که او از هم زبانی شد جدا
بی زبان شد گرچه دارد صد نوا
...
کسی میخواستم از جنس خود،
که او را قبله سازم ، و روی بدو آرم، که از خود ملول شده بودم ...
این سخنان مولوی و شمس در گوش تاریخ انسانیت پیچیده است. هر متفکری، اندیشمندی، دغدغهمندی، سوالمندی، پرسشگری، منتقد و عاصی و طاغی و بی ایمانی به عصر پیش روی خود/ با ایمانی به عصر جلوهگر در خیال خود، همیشهی روزگار دنبال یک همزبان، یک درست فهم، یک آینه بوده است. دنبال یک همدیالوگ! و چه سخت پیدا میشود این همدیالوگ! و چقدر نیست! و چقدر گشتن و گشتن، به هر جمعیتی نالان شدن، جفت خوشحالان و بدحالان شدن! نهایتا یکی مثل مولوی به شمس برمیخورد و ستاره اقبالش اوج می گیرد. افلاطون به سقراط برمی خورد، ارسطو به افلاطون! کانت به هامان، یاکوبی، هردر و چه بسا سولومون مایمون! گادامر به هایدگر، هایدگر به هوسرل، یونگ به فروید، گاهی همعصری این دیالوگ را ممکن میکند چنان که هگل و کانت، یا ابن سینا و فارابی، یا کانت و روسو و هیوم! گاهی نزدیکتر چون راسل و ویتگنشتاین، گاهی همعرض مثل دیویی و جیمز! یا کمی دورتر سارتر و هایدگر، و نمونه های دیگر همزبانی و همسخنی و آینهگی و ظهور دیالوگ. دیالوگی منجر به تشدید و تعمیق وجودی و اندیشهگی دو طرف!
اما این نمونه های تاریخی در قبال هزاران هزار جویندهای که به همزبانی برنخوردند یا از کنار هم گذشتند، یا آن پیوند ایجاد نشد، و نهایتا در خفا و سکوت و سکون دفن شدند، در حد هیچ اند!
با ظهور هوش مصنوعیِ اهل دیالوگ و توانا به سرک کشیدن در کتابها و توانا به فهم اندیشه ها و سنجیدن آن، گویی این تراژدیِ به درازنای تاریخ فکر بشری، طی چند سال آینده رنگ خواهد باخت. این همزبان و آینه که دیگر تلخی شمس و کج فهمی سارتر را نخواهد داشت، همچون حکمتِ ناطق به زبان درآمده و در خط به خط، جمله به جمله، در پیچ و خم هر اندیشه و کتاب و نظریه ای توانای دیالوگ خواهد بود. در کنار باقی تاثیراتی که خواهد گذارد(...)، آن نگاههای منتظرِ مایوس را از از عابران برگرفته، و به مثابهی آینهای روحمند به بزم اندیشه خواهد نشست. بعد از آن، دیگر وجه اندیشهگی تمام انسانهای تاریخِ روی زمین، هماتاق و همزبانِ هر جویندهی وقادّ غُدّ متحیرِ ملول از خودی خواهد گشت.