حکایت زُهره
بازرگانی زنی خوش صورت ،زهره نام داشت .عزم سفری کرد.از بهر او جامه ای سفید بساخت و کاسهٔ نیل به خادم داده که هرگاه از این زن حرکتی ناشایست در وجود آید یک انگشت نیل بر جامهٔ او زن.تا چون باز آیم.اگر تو حاضر نباشی مرا حال معلوم شود. پس از مدّتی خواجه به خادم نبشت که:
بیت
چیزی نکند زهره که ننگی باشد
بر جامهٔ او زنیل رنگی باشد
خادم بازنبشت که:
بیت
گر زآمدن خواجه درنگی باشد
چون باز آید زهره پلنگی باشد¹
حکایت فوق به روایت و عبارت دیگر
مذکور است در عهود سالفه ،رسم وقانون این بود که اگر زنی را خلاف شرعی اتّفاق می افتاد و یا زنایی را مرتکب می شد انگشتی به نیل می زدند وبر چادر سفید که معمول بود،در این زمان ارامنه دارند ،خالی از نیل به چادر او می زدند.شخصی را سفر پیش آمد طول کشید .زنی داشت زهره نام ،کاغذی ادیبانه بر او نوشت .ودر مغازله این بیت را نوشته بود:
زهره نکند کار که ننگی باشد
دروادر او زنیل رنگی باشد
درجواب آن زن عریضه؟؟؟ سلیطه نوشت:
درآمدن خواجه درنگی باشد
وقتی آید زهره پلنگی باشد
شعرٌ لطیفٌ
فلک با اهل معنی خود به کین است
نه برمن می رود این ظلم تنها
ندانم چرخ را بامن چه کین است
مگر با زهره بگرفته است مارا
_______________
1_کلّیات عبید زاکانی ،به کوشش پرویز اتابکی ،حکایات فارسی ،صفحهٔ ۲۸۵