|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
|
من یاد گرفتهام چگونه زخمهایم را مثل پیراهنم بدوزم
من یاد گرفتهام چگونه استخوانم را مثل لولای در جا بیندازم
کسی نمیتواند با من قرار بگذارد چراکه من زمانهای مختلفی هستم ... یعنی دلم ریخته و خانهای که ریخته را نمیشود از زمین برداشت
پس گذشتهام را گذاشتم بیاید بامن چراکه هیچ جا برای ماندن نداشت
چهارشنبه وُ سهشنبه را یکی کردم کودکیام را گذاشتم درونِ میانسالی که جا شوند در کولهام
داشتم با زندگی کنار میآمدم که با من کنار نیامد تا آهسته از کنار هم عبور کنیم [ سه شنبه سی ام مرداد ۱۴۰۳ ] [ 14:40 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||