|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
|
میدانید مشکلات زیادی که در زندگی ما ناخواسته میرسد, در واقع زندگیمان را برای بهتر شدن اسکن میکند. و ما بی خبریم. ولی اگر ما با دید باز, و روشنی, با مشکل بر خورد داشته باشیم, مطمین باشید, از خیری که میرسد لذت میبری. مردی بود, بسیار خوب, و فهیم و بقدری درایت داشت که شهره عام و خاص بود .ولی خانم ایشان, از ایشان منزجر بود, و حاضر نبود ,با ایشان در یک اتاق بخوابد.مرد بیچاره این درد بزرگ را نه میتوانست, با کسی در میان بگذارد و نه میتوانست بی اعتنا باشد, و از این رو روز به روز افسرده تر میشد .و کاری جز دعا نداشت .یک شب که ظلمت به مانند چادر سیاهی همه شهر را فرا گرفته بود. دزدی امد و دست و پای زن را بست و هر چه داشتند برد.فلاکت دوم نیز بر بخت زن و شوهر افسرده وارد شد. و ناتوانشان کرد. و سومین فلاکت, زن بقدری ترسیده بود که, از سایه خود نیز وحشت داشت. معمولا در این مواقع زبان شکایات گشوده میشود .خدایا مگر من چه کردم و یا ...,.شب روز بعد در خانه خالی از اشیا ,زن نتوانست تنها بخوابد و به اتاق شوهر رفت. تنها رفتن نبود بلکه بقدری زن ترسیده بود که از شوهرش میخواست تا او را محکم بغل کند.شوهر هم از خدا خواسته عقده ساتهای جمع شده را گشود و چنان بغلش کرد که زن بینوا نمی توانست نفس بکشد .و این به مدت یک ماه ادامه داشت و بعدا مرد متوجه شد که زنش نیز او را بغل میکند و تولد عشق را به وضوح دریافت .اری زن او عاشقش شده بود. د [ یکشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۳ ] [ 7:59 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||