لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

نصف النهار رد شد و دنیا عبور شد
با گام بعد تا ته منظومه دور شد

می خواست بال های سپید فرشته را...
فرمان رسید از دل خورشید و کور شد :

تقدیر توست عاشق اهل زمین شوی
این گونه سرنوشت کسی جفت و جور شد


زا نو زد و به پای کسی شعر... شعر ریخت
پاهای دست خورده ی یک زن غرور شد

در تنگ رفت و آمد زن را مرور کرد
آن وقت در خودش سگ ولگرد را گرفت
کشت و برای خاطر زن بوف کور شد!
این آخرین فرشته که از شانه اش گریخت
پرونده ی جرائم شاعر قطور شد!


با چشم باز از لبه ی تخت جم نخورد
یک مرده باز عاشق یک مرده شور شد

[ شنبه دوم تیر ۱۴۰۳ ] [ 12:30 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا