« .... تنهایی من از چیزهای هماهنگ پر بود. چیزی نمیخواستم و دست من همواره پر میشد. مهربانیِ هستی از همه جا میتراوید، نوازشی پنهان همه چیز را در برگرفته بود.
گاوی که در یونجهزار میچرید چنان در گردش هستی رها بود که با رهایی خود بستگیهای خانوادگی مرا سست میکرد. در دامنهها، تا بخواهید لاله فراوان بود. گیاهی دیدم که سراپا آبی بود و چون چند تای آن را از دور میدیدی، میپنداشتی تکهای از صبح را روی زمین انداختهاند. به هنگام بامداد، گلهای کاسنی چنان جلوهای داشتند که نهانیترین آینههای احساس را پر میکردند. گاه زیبایی چنان به ما نزدیک میشود که از تار و پود هستی نیز میگذرد و در ما سرازیر میشود. باید همیشه چنین باشد. سالها پیش در بیابانهای شهر خودمان زیر درختی ایستاده بودم، ناگهان خدا چنان نزدیک آمد که من قدری به عقب رفتم. مردمان پیوسته چنیناند تماشای بیواسطه و رو در رو را تاب نمیآورند. تنها به نیمرخ اشیاء چشم دارند.
دیری است بیشتر وقت خود را در خانه میگذرانم. از برخوردهای با این و آن کاستهام. اگر یاران مثل درخت بید خانۀ ما کمحرف بودند، هر روز به دیدنشان میرفتم.
گاه یک قطره آب که روی دست ما میافتد از همۀ دیدارها زندهتر است. (هنوز در سفرم: شعرها و یادداشتهای منتشرنشده از سهراب سپهری، نشر فرزان روز، ص۹۳)