لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

شانه­ ات را دیر آوردی، سرم را باد برد

خشت خشت و آجر آجر، پیکرم را باد برد

من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند

نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد

از غزلهایم فقط خاکستری مانده به جا

بیت­های روشن و شعله ورم را باد برد

با همین نیمه، همین معمولی ساده بساز

دیر کردی نیمة عاشق ترم را باد برد

بال کوبیدم قفس را بشکنم، عمرم گذشت

وا نشد، بدتر از آن بال و پرم را باد برد

[ پنجشنبه بیست و سوم فروردین ۱۴۰۳ ] [ 23:23 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا