لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

شب
بدون تو
چگونه تمام ميشود ؟
شاخه هاي شکسته ي
گل هاي نرگس را
در ليوان آب
گذاشتم

بدون تو
در مهتاب
شمشادهاي سبز
از رنگ آبي مهتاب
آبي رنگ شده بودند

ما براي عابران
از عقايد گذشته
مي گفتيم

در همان زيرزمين نمور
که زندگي مي کردم
به تو
گفتم :
دست هايت را
براي من
بگذار و برو

من مي توانم
بدون تو
با سايه هاي
دستهاي تو
روي ديوار
زندگي کنم

کودکان
با لپ هاي قرمز
در باران
به دنبال توپ سفيد
مي دوند
کاش
تو بودي
که در باران
به اين کودکان
بوسه و عيدي
ميدادي

[ شنبه یازدهم فروردین ۱۴۰۳ ] [ 14:50 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا