وجودت را از خار های بخل و کینه بر حذر کن، گل قلبت را با محبت آبیاری و علف های هرز دشمنی ،که در شریان هایت رسوخ کرده اند را از ریشه منقطع ساز،
بگذار خورشید به قلبت بتابد و او را تطهیر کند، از اپیکارد و اندوكارد بگذرد و به میوکاردش برسد و آن را غبار روبی کند.
بگذار عشق از سیاهرگ ها به دهلیز هایت بریزد و از آن طریق وارد بطن هایت شود و دست سرخرک ها را گرفته و به همه اندام ها پمپاژ شود،
بگذار عشق محرکی باشد برای حرکت برای زیستن.
بی شک وقتی قلب عشق را به درون مغزت پمپاژ کند مغزت از تحرک می ایستد و آن موقع قلب فرمانده بدن میشود و دستور عاشق شدن را به اندام ها صادر میکند.
آن وقت اندام به اندام،بافت به بافت و سلول به سلولت دوپامین عشق را نوش جان می کنند.
و تو مبتلا به درد بی درمانی به نام عشق می شوی.
و دریچه جدیدی به رویت باز میشود،بیرون را به نظاره می نشینی،و همه چیز را معشوقت می پنداری،در بیداری خواب یار را می بینی و از دیدار چشمانش تبسم بر لب می نشانی.
و در نهایت عقل و هوش و دین از یادت می رود و بر درت سیل فنا و دیوانگی می نشیند...
اکنون بزرگترین تفاهممان میشود مجنون بودن،من مجنون تو و تو مجنون من...