|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
بوسههای مرگ
تو میرفتی. تو میرفتی و من میدیدم که مرگ، از همان در وارد میشود. همچنان که تو دور میشدی، مرگ را میدیدم که به سوی من میآید، وحشیانه مرا در آغوش میگیرد و دهانم را میبوسد، گستاخانه چشمانم را میکاود تا تهماندهی روحم را بیابد، آن را بیرون بکشد و با خود به برزخ ببرد... آن شب به همآغوشی با مرگ رفتم. اکنون، تهی هستم؛ تهی از روح، قلب، از هرچه که نامی از صفات انسانی دارد. تهی و پوچ، حتی دیگر گریهام نمیگیرد. و خندههایم مثل نفس کشیدن، مصنوعیست. اکنون روی دیوارِ مرز بین «خیال و واقعیت» نشستهام و پاهایم را در هوا تاب میدهم. روزهاست که منتظرم. مرگ گفته بود دوباره به دیدنم خواهد آمد و اینبار جسمم را نیز با خود به برزخ خواهد برد. مرگ هم مثل تو مرا در انتظار بازگشت خود، تنها گذاشته است. [ چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۲ ] [ 17:24 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||