|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
|
من كتاب ِخوانده شده ى تو هستم خوشبخت كه باشم در بالاترين طبقه كتابخانه ات خاك مى نوشم نگران نيستم !! كه آرواره هاى كارخانه كارتن سازى بيقرار شكستن ِ احساس واژه هايم هستند! و اصلا مهم نيست اينجاكسى براى مردن كتاب سوگوار نمى شود اما ترس دارم عطر خوش مهربانى ازلابلاى آخرين پيراهن خاطره ها بپرد آخر ..وقتى غريبه باشى ديگر شعرى ، قصيده اى تـــو و گرمى دستهايت را توصيف نمى كند مگر مثنوى بى پايان ِ ابرها كه چشمها ، مى سرايند اى كاش از اين همه باران قطره اى به زردى واژه هاى سوخته ى ورقهايم مى چكيد تا اين بار هم چشمهاى درد لب ِ الف هاى بى كلاهم را تر كند. [ شنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۲ ] [ 15:3 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||