لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

به ياد دست هايت

چراغي مي كارم

كنار پنجره اي خيس

تا سايه هاي نجيب لب هايمان

گره بخورند

بي هيچ بغضي

روي آخرين سايه باني

كه چتر روز ميان ظهري تشنه پهن مي كند

صدايم كن!

شايد كه دست بكشند از من

اين زخم هاي خسته كه خطا نقش مي شوند

بر نبض كاغذهايي

كه تصويرشان

شبيه چشم هاي فرداست ...

[ دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۲ ] [ 20:18 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا