لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

پرنده‌ای دارم در بهار

که برایم می‌خواند

بهار به دامش می‌اندازد

اما همین که

تابستان سر برسد

و گل‌ها نمایان شوند

سینه سرخ می‌رود.

شِکوه نمی‌کنم، اما؛

می‌دانم پرنده از آن من است

با اینکه پریده و گریخته

از آن سوی دریاها

با نغمه‌ای نو، به سوی من

بازخواهد گشت

وفادار است به دستانی امن

و ماندگار در سرزمینی واقعی

که از آن من اند

گرچه حالا جدا افتاده‌اند

اما به قلب شکاکم می‌گویم

آنها از آن تواند

در روشنایی تابناک

و زیر نور درخشان می‌بینم

هرگونه شک و ترس

و هر ناسازگاری

از اینجا رخت بر بسته

شِکوه نخواهم کرد

می‌دانم پرنده از آن من است

گرچه پر کشیده

از درختی در دوردست

با نغمه‌ای امید بخش

به من بازخواهد گشت.

[ چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۲ ] [ 14:40 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا