|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
|
پرندهای دارم در بهار که برایم میخواند بهار به دامش میاندازد اما همین که تابستان سر برسد و گلها نمایان شوند سینه سرخ میرود. شِکوه نمیکنم، اما؛ میدانم پرنده از آن من است با اینکه پریده و گریخته از آن سوی دریاها با نغمهای نو، به سوی من بازخواهد گشت وفادار است به دستانی امن و ماندگار در سرزمینی واقعی که از آن من اند گرچه حالا جدا افتادهاند اما به قلب شکاکم میگویم آنها از آن تواند در روشنایی تابناک و زیر نور درخشان میبینم هرگونه شک و ترس و هر ناسازگاری از اینجا رخت بر بسته شِکوه نخواهم کرد میدانم پرنده از آن من است گرچه پر کشیده از درختی در دوردست با نغمهای امید بخش به من بازخواهد گشت. [ چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۲ ] [ 14:40 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||