لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

ظريف ترين چيز در جهان بر

سخت ترين غلبه مي كند.

اين ارزش بي عملي را مي نمايد.

آموزش بدون كلام

و انجام دادن بدون عمل،

شيوه ي فرزانه است.

The gentlest thing in the world

overcomes the hardest thing in the world

That which has no substance

enters where there is no space

This shows the value of non-action

Teaching without word

sperforming without actions

that is the Master's way

"لائوتسو"

در زندگی شخصی و کاری همیشه جنگ دائمی میان آرامش و آشفتگی هست که هیچ یک پیروز نمی شود اما اینکه چگونه هر دوی آن ها را مدیریت کنید رمز موفقیت در زندگی است.

اگر ذهن خود را بسته نگه داریم، راه نبوغی که در درون ما وجود دارد بسته می‌شود. البته داشتن یک ذهن باز الزاما به معنای پیدا کردن اشتباه در چیزهایی که دیگران به ما آموزش داده‌اند نیست. بلکه به معنای این است که خودت را مهیای پذیرش این حقیقت بکنی که هرچیز و همه‌چیز امکان‌پذیراست.

پس داشتن یک ذهن که به روی همه‌چیز باز است و به هیچ‌چیز نمی‌چسبد به معنای این است که در درون خودت توانایی حذف یک خصوصیت خیلی رایج در دنیای امروز را پیدا کنی.

بیشتر انسان‌ها زندگی‌شان را صرف پیدا کردن اتفاقات و موقعیت‌هایی می‌کنند که رنجیده و ناراحت شوند. آن‌ها درواقع امیدوار هستند که بتوانند دلیلی برای ناراحتی پیدا کنند. و اتفاقا این دلایل در دنیای بیرون به وفور هم وجود دارند.

در زندگي، سخت ترين چيز، انداختن گذشته است. زيرا انداختن گذشته يعني انداختن تمام هويت، انداختن تمام شخصيت. يعني انداختن خودت. تو چيزي جز گذشته ات نيستي، تو چيزي جز شرطي شدگي هايت نيستي.گذشته تنها چيزي است كه در مورد خودت مي داني. انداختن آن دشوار است ،سخت ترين چيز در زندگي است. ولي كساني كه جرات انداختنش را داشته باشند، فقط آنان زندگي مي كنند. ديگران فقط تظاهر به زندگي كردن مي كنند.

فرقی نمی‌کند ۱۷ ساله هستید یا ۸۰ساله؛ هرکس آموختن را متوقف کند پیر خواهد شد. هرکس پیوسته بیاموزد، جوان خواهد ماند. مهم‌ترین چیز در زندگی، جوان‌ نگه‌داشتن ذهن است. در زندگی اگر بخواهی هرچیزی را به‌دست آوری، ابتدا باید درباره‌ی آن فکر کنی. به هرچه فکر کنی گسترش پیدا می‌کند. و باید نسبت به افکارت خیلی با دقت عمل کنی. نباید به افکارت اجازه دهی به سمت ناخواسته‌هایت بروند.

به انسانها عشق بورز، در این راه شجاع باش و شهامت به خرج بدهدرد و رنج ناشی از عشق و سر مستی را به جان بخربه عمق وجود انسانها رسوخ کن؛چیزی نمیگذرد که متوجه می شوی هیچ انسانی، صرفا فقط یک انسان نیست؛بلکه مجموعه ای از انسان و کل جهان هستی است،چرا که انسان، نقطه ی غایی تکامل است.

زندگی همچون یک بــوم خالی است.هر چه تو روی آن نقش ببندی همان خواهد شد.می‌توانی رنج را به تصویر بکشی، می‌توانی سرور را نقاشی کنی.

این آزادی، شکوه توست. می‌توانی از این آزادی طوری استفاده کنی که تمام زندگی‌ات تبدیل به جهنم شود؛ و یا می‌توانی به‌گونه‌ای استفاده کنی که زندگی‌ات تبدیل به چیزی زیبا شود، پر از سعادت و سرور و برکت.همه‌اش بستگی به خودت دارد.

اما مردم بسیار نادان هستند، زیرا نمی‌دانند که روی این بوم سپید چه نقشی ترسیم کنند.این را به تو واگذاشته‌اند و تمام شکوه انسان در همین است که خودش انتخاب کند.می‌توانی یک بودا شوی یا یک مسیح؛ و می‌توانی یک هیتلر باشی.می‌توانی یک جنایت‌کار باشی، یا یک مراقبه‌گر.می‌توانی به خویشتن اجازه دهی که در معرفت و آگاهی شکوفا شوی؛ و یا تبدیل به یک آدم‌آهنی شوی.ولی یادت باشد، تنها تو مسئول هستی، نه هیچ‌کس دیگر.

عشق، گل پلاستیکی نیست که همیشه پایدار و یک‌شکل باشد.عشق گل طبیعی است با همان عطر و همان لطافت و شکنندگی... و می‌تواند در لحظه بمیرد.

مردم از عشق ترسیده‌اند زیرا در عشق نیز مرگ رسوخ می‌کند. اگر دو عاشق و معشوق در کنار هم در یک حالت عاشقانه و صمیمانه نشسته باشند و حتی حرف هم نزنند... حرف زدن یک فرار است، فرار از عشق. وقتی دو عاشق حرف می‌زنند، این فقط نشان می‌دهد که آنان از صمیمیت پرهیز می‌کنند. سخن گفتن، میان عاشقان فاصله می‌اندازد __ وقتی حرفی در کار نباشد فاصله از بین می‌رود، مرگ از بین می‌رود. در سکوت، این مرگ است که در اطراف در کمین است __ پدیده‌ای زیبا. ولی مردم چنان ترسیده‌اند که به سخن گفتن ادامه می‌دهند، چه نیازی باشد و چه نباشد! آنان در مورد همه‌چیز حرف می‌زنند __ ولی نمی‌توانند ساکت بمانند.

اگر دو عاشق در سکوت بنشینند، ناگهان مرگ آنان را احاطه می‌کند؛ و اگر دو عاشق در سکوت باشند می‌توانی یک شادی مشخص و همچنین یک اندوه مشخص را در آنان ببینی؛ شادی به این سبب که زندگی در اوج خودش است و مرگ به این سبب که در آن اوج، مرگ نیز وارد می‌شود.هرگاه ساکت باشی نوعی از اندوه را احساس می‌کنی. حتی با نگاه کردن به یک گل سرخ؛ اگر ساکت نشسته باشی و چیزی در مورد آن گل سرخ نگویی و فقط به آن نگاه کنی، در آن سکوت ناگهان درخواهی یافت که مرگ حضور دارد.می‌بینی که آن گل پژمرده می‌شود، تا لحظاتی دیگر از دست خواهد رفت، برای همیشه می‌رود. چنین زیبا و چنین شکننده! ... و به‌زودی برای همیشه خواهد رفت و دوباره بازنخواهد گشت. ناگهان احساسی از اندوه خواهی داشت.

هرگاه به مراقبه بپردازی حضور مرگ را احساس می‌کنی. در عشق، در ارگاسم، در هر تجربه‌ای زیبا؛ در موسیقی، در ترانه، در شعر، در رقص... هرگاه ناگهان نفس خود را گم کنی، مرگ حضور خواهد داشت.

پس بگذار چیزی به تو بگویم:تو از زندگی می‌ترسی زیرا که از مرگ هراس داری؛ و من مایلم به شما بیاموزم که چگونه بمیرید تا تمامی ترس از مرگ خود را کنار بزنید. لحظه‌ای که ترس از مردن را کنار زدید قادر به زندگی کردن خواهید شد.

من در مخالفت با زندگی حرف نمی‌زنم. چگونه می‌توانم علیه زندگی سخن بگویم؟ من دیوانه‌وار عاشق زندگی هستم! من چنان دیوانه‌وار زندگی را دوست دارم که به خاطر آن عاشق مرگ هم شده‌ام.مرگ بخشی از زندگی است.وقتی تماماً عاشق زندگی باشی چگونه می‌توانی از مرگ اجتناب کنی؟باید مرگ را نیز دوست داشته باشی.وقتی عمیقاً عاشق یک گل هستی، پژمرده شدن آن گل را نیز دوست خواهی داشت.وقتی عمیقاً عاشق زنی باشی، پیر شدن آن زن را نیز دوست خواهی داشت، روزی مردنش را نیز دوست خواهی داشت. آن مرگ نیز بخشی از آن زن است. پیری از بیرون رخ نمی‌دهد، از درون آمده است. آن صورت زیبا اینک چروک برداشته است؛ تو عاشق آن چروک‌ها نیز هستی. آن‌ها پاره‌ای از وجود آن زن هستند.عاشق مردی هستی و موهای او سپید شده است؛ آن موها را نیز دوست داری.آن‌ها از بیرون نیامده‌اند، تصادفی ایجاد نشده‌اند. این زندگی است که خودش را نمایان می‌سازد. اینک موهای سیاه از بین رفته و موهای سپید جای آن را گرفته. تو آن‌ها رد نمی‌کنی، دوستشان داری، بخشی از وجود او هستند. آن‌گاه مرد تو پیر می‌شود، ضعیف می‌شود؛ آن را نیز دوست داری. آنگاه روزی آن مرد رفته است... آن را نیز دوست داری.

عشق همه‌چیز را دوست دارد. عشق چیزی جز عشق نمی‌شناسد. برای این است که می‌گویم عاشق مرگ باشید. اگر بتوانی عاشق مرگ باشی عاشق زندگی شدن بسیار آسان خواهد بود. اگر بتوانی حتی مرگ را نیز دوست داشته باشی، آن‌گاه مشکلی وجود ندارد.

مشکل از آنجا برمی‌خیزد که سؤال‌کننده می‌باید سرکوب کرده باشد، می‌باید از زندگی ترسیده باشد؛ و سرکوب کردن عاقبتی خطرناک دارد. اگر به سرکوب کردن و سرکوب کردن ادامه بدهی یک روز تمامی احساس زیباشناسی خود را از دست خواهی داد. تمام احساس وقار و جمال و الوهیت را از کف خواهی داد. آنگاه خود آن سرکوب چنان موقعیت تب‌آلوده‌ای می‌شود که می‌توانی دست به هر کار زشتی بزنی.

[ شنبه بیستم خرداد ۱۴۰۲ ] [ 14:44 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا