|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
|
ساده بودیم و سخت بر ما رفت خوب بودیم و زندگی بد شد آنکه باید به دادمان برسد آمد و از کنارمان رد شد هیچ کس واقعا ً نمی داند آخر داستان چه خواهد شد!
صبح تا عصر کار و کار و کار لذت درد در فراموشی به کسی که نبوده زنگ زدن گریه ات با صدای خاموشی غصّه ی آخرین خداحافظ حسرت اوّلین هماغوشی
از هرآنچه که هست بیزاری از هرآنچه که نیست دلگیری از زبان و زمان گریخته ای مثل دیوانه های زنجیری همه ی دلخوشیت یک چیز است: اینکه پایان قصّه می میری...
[ دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۲ ] [ 16:31 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||