لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

گیلاس­ های بسیاری را تنگ دریده­ ام
اما هیچ کدام بوسه اول­ بار نمی­ شود.
تابستان بود
تابستان ِ بلند
تابستان ِ تنبل
و تابستان، گردهای شهوتش را به کفایت پاشیده بود.
آن بالا، دور از شهر و آدمیانش
از تاکسی پیاده شدیم
و در گندمزار رازدار، گم شدیم
و آنجا
بوسیدیم یکدیگر را
برای اولین بار بوسیدیم.
سپس زبانم -گوزن ِ هوسباز-
از دره­ ها و کوه­های گردنت سرازیر شد
به دشت خامُش سینه­ ات رسید
و از دو انجیر ِ تازه­ جوان، سیر نوشید.
پایین­ تر
از پس گندمزارِ پوستت،
استخوان­های دنده­ هایت پدیدار بود
- یک، دو، سه، چهار...
و صدای پیانو از دور میآمد
گفتی: «لابد باخ است. برای ما می­ نوازد!»
خندیدیم
به غایت معصومیت
و غایت شهوت خندیدیم.
اطرافمان مورچه­ ها، بار شهوت می­ بردند
موسیچه­ ها شهوت می­ خواندند
و همه چیز شهوت بود.
تابستان بود
اوج تابستان
تو بودی
من بودم
و دریدنِ جانِ زردآلوها
گیلاس­ ها
انجیرها
و البته صدای آن پیانوی مرموز

[ چهارشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۱ ] [ 15:7 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا