
گیلاس های بسیاری را تنگ دریده ام
اما هیچ کدام بوسه اول بار نمی شود.
تابستان بود
تابستان ِ بلند
تابستان ِ تنبل
و تابستان، گردهای شهوتش را به کفایت پاشیده بود.
آن بالا، دور از شهر و آدمیانش
از تاکسی پیاده شدیم
و در گندمزار رازدار، گم شدیم
و آنجا
بوسیدیم یکدیگر را
برای اولین بار بوسیدیم.
سپس زبانم -گوزن ِ هوسباز-
از دره ها و کوههای گردنت سرازیر شد
به دشت خامُش سینه ات رسید
و از دو انجیر ِ تازه جوان، سیر نوشید.
پایین تر
از پس گندمزارِ پوستت،
استخوانهای دنده هایت پدیدار بود
- یک، دو، سه، چهار...
و صدای پیانو از دور میآمد
گفتی: «لابد باخ است. برای ما می نوازد!»
خندیدیم
به غایت معصومیت
و غایت شهوت خندیدیم.
اطرافمان مورچه ها، بار شهوت می بردند
موسیچه ها شهوت می خواندند
و همه چیز شهوت بود.
تابستان بود
اوج تابستان
تو بودی
من بودم
و دریدنِ جانِ زردآلوها
گیلاس ها
انجیرها
و البته صدای آن پیانوی مرموز