لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

با همه ی بی سر و سامانی ام

باز به دنبالِ پریشانی ام

طاقتِ فرسودگی ام هیچ نیست

در پیِ ویران شدن آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی

عاشقِ آن لحظه ی طوفانی ام

دل خوشِ گرمای کسی نیستم

آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطشِ سال ها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهیِ برگشته زِ دریا شدم

تا تو بگیری و بمیرانی ام

خوب ترین حادثه می دانم ات

خوب ترین حادثه می دانی ام؟

حرف بزن ابرِ مرا باز کن

دیر زمانی است که بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سال هاست

تشنه ی یک صحبتِ طولانی ام

ها...به کجا می کِشی ام خوبِ من؟

ها...نکشانی به پشیمانی ام!

[ دوشنبه هفتم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 14:55 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا