|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
|
خواب دیدم چهارپاره شدی! تا لباس عروض تن بکنی تازه می خواستم...نبودی تو رفته بودی بلوز تن بکنی
خودکشی کهنه است...می دانم منم و اشک و این جنونم تا... کار من تازه است در دنیا من تو را کشته ام درونم تا...
خسته ام...جان ِ زور می خواهی؟ جان ندارم که پیش کش باشد... «تخته ی» مرگ مانده و غسال! سهمِ من کاش «شیش و بش» باشد
پسری که دروغگو باشد «سگِ ولگرد» را نمی فهمد شاعرت «صادق» است و می داند: کدئین درد را نمی فهمد
تو دروغت همیشه دق داده! هر کسی را که عاشقت بوده بر خلاف تمام عاشق ها خنده ای پشتِ هق هقت بوده!
کدئین درد را نمی فهمید تن من درد را نشانش داد تن من توی جلد آدم ها سگِ ولگرد را نشانش داد
توی هر کوچه ی بدون شما در جوابِ سلامِ دختر ها یک نفر پارس کرده که جز تو خسته است از تمام دخترها
خسته ام از تمام خود..بی تو بوسه از راهِ دور می خواهم خسته ام..درد دارم و سرد است بغلت را به زوور می خواهم
من قوی بوده ام ولی حالا! یک لحد باز رویم افتاده بسته ی قرص هم فقط بی تو ضعفِ خود را به من نشان داده
یک نفر توی چاردیواری -قبرِ او یا اتاق- می رقصد مثلِ باران سرد پاییزی زیرِ نورِ چراغ می رقصد...
زیر نور چراغ می رقصد شاعری که هنووز می داند خیلی از حرف های دنیا را چیز زیرِ بلووز می داند.. [ یکشنبه ششم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 15:56 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||