|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
|
صبح که بیدار شدم دعایم مستجاب شده بود تو روی برف لیز خوردی و من دست هایت را محکم تر گرفتم چه همدستی موذیانه ای داریم من و خیابان دلم که می لرزد شتابان بهمنی می ریزد از قله ی غرور بر کوهپایه های محصور احساسم قندیل می بندد تنهایی وقتی تو با منی و من تنها کسی که راز تو را در روز برفی می دانم فقط می دانم که بهشتی گلگون زیر شال زرد تو یخ بسته است... [ پنجشنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۰ ] [ 8:17 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||