لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

 

دست هامان را در باد رها کنیم

شاید

این دست های پیر

بتوانند

از درخت

گیلاس بچینند

شاید

از سرگردانی رها شویم

و

به دنبال پروانه ها

در باد بدویم

هرچه بود آرزو بود

که رخ نداد

فقط

دست های ما در اتفاقات

آلوده شد

آن قدر آلوده

که ما از نگاه کردن به آن ها

هراس داشتیم

با دست های آلوده

از پله های اضطراری

بالا رفتیم

که شاید

ثانیه ای خود را فراموش کنیم

شب از ما می گریخت

به صبح نزدیک می شدیم

در میدان شهر

به دنبال کبریت روشنی بودیم

که سیگارهای نم گرفته و بدبو را

روشن کنیم.

[ پنجشنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۰ ] [ 8:15 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا