وقتى جوانهاى امروز از ما مىپرسند :
شما چطور میتوانستید زندگی کنید قبلا ؟!
بدون تکنولوژی
بدون اینترنت
بدون کامپیوتر
بدون تلفن همراه
بدون ایمیل
بدون شبکههای مجازی ؟!
بايد پاسخ بدهيم :
همان طور که نسل شما امروز میتواند
بدون دلسوزی
بدون خجالت
بدون احترام
بدون عشق واقعی
بدون فروتنی
زندگی کنید.
ما بعد از مدرسه مشقهايمان را مینوشتیم و تا آخر شب مشغول بازی بودیم ؛ بازی واقعی !
ما با دوستان واقعی بازی میکردیم نه دوستان مجازی
ما خودمان بادستهايمان بازیهایی مثل یویو و بادبادک و فرفره میساختیم
ما تلفن همراه و دی وی دی و پلی استیشن و کامپیوتر شخصی و اینترنت نداشتیم
ولی دوستان واقعی داشتیم که وقتى با يک نفرشان همراه مىشديم، در روزهایِ بارانی با هم زير یک چتر به مدرسه میرفتیم و در روزهاى گرم کیک دوقلويمان را با هم نصف میکردیم .
نسل ما در مغازههايش با خط درشت ننوشته بود : «لطفا فقط با کارتخوان خرید کنید»!
سر هر کوچه یک بقّالی بود که یک دفتر نسیه داشت برای آنهايى که دستشان تنگ بود و بالای سرش درشت نوشته بود : «پول نداری صلوات بفرست»!
زمان ما تختخواب مُد نبود ولى خوابیدن تویِ رختخوابهای گُل گُلی و در بهارخواب ، ایوان و پشتِ بام ، از هر خوابی شیرینتر بود !
ما موبایل نداشتیم ولی در عوض ، درِ خانۀ همسایه و فامیل باز بود تا هر وقت به هرجا که میخواستیم ، تلفن کنيم و احوال بپرسيم و خبر بگيريم !
خانوادههايمان به علت ترافیک سنگین و ...دیر به مهمانیها نمیرسیدند
زودتر میرفتند تا با کمک هم سبزی پاک کنند و برنج را آبکش کنند و ...
ما لایک کردن بلد نبودیم ولی در عوض ، نسلِ ما نسل مهربانی و دلجویی بود ...
ما بلاک کردن نمیدانستیم چیست ؛ نسلِ ما نسل دلهاى بیکینه بود؛ در مرام ما قهر و کینه جايى نداشت ...
در زمان ما کسی پیتزا برايمان نمیآورد دمِ در؛ اما طعمِ نون و کبابی را که بابايمان لای یک روزنامه از بازار میخرید و برايمان مىآورد ، با هزار تا پیتزا عوض نمیکنيم !
در نسل ما فست فود معنی نداشت ولى نون و پنير و سبزى يا لقمۀ کوکو و کتلت يا حداکثر ساندویچ تخم مرغ و خيارشور و گوجه فرنگى با کانادادرایِ شیشهای لذتی داشت که هنوز هم مزهاش زير دندانمان است ...
ما نسلی بودیم که در مراممان کمتر نامردی و آدمفروشی بود ...
ما سِتِ تولد نداشتیم ولى در عوض ، جشنهاى سنّتيمان پر بود از کاغذکشیهای رنگارنگ و دلهاى واقعا شاد و لبهاى واقعا خندان ...
ما عروسی را به جای هتل و تالار و سالن در خانۀ همسایه و در حیاط چراغانی برگزار میکردیم و خيلى هم خوش مىگذشت ...
ما نذریهايمان را در ظروف یک بار مصرف نمیدادیم
تویِ چینی گل سرخی پخش میکردیم و همسایهمان هم توى ظرفِ خالیاش نقل و نبات مىريخت
ما چراغ مطالعه نداشتیم ولى در عوض ، مشقهايمان را زیر نور چراغ گردسوز و در کنار علاءالدینی که همیشه رويش یک کتری همراه با قورى چایی خوشعطر بود، مینوشتیم ...*
ما مبل روکش شده نداشتیم ولى پُشتی و پتویِ ملافه سفید دورتا دور اتاق بود تا هر وقت مهمان سر رسيد ، احساس راحتی کند!
ما اگر کاسۀ گل مرغی سر طاقچه را در شیطنتها و بازیهایِ کودکانه میشکستیم ، خانم جون دعوامون نمیکرد؛ تازه برامون اسفند دود میکرد، تخم مرغ میشکست و میگفت قضا بلا بوده ، خدا رو شکر که به کاسه گرفت و خودت چیزیت نشد!
ما هزار جور پزشک متخصص و داروخانه نداشتیم ؛ چایی نبات و عرق نعنای بی بی جون دوایِ هر دردی بود ...
ما از ذوقِ یک پاککُنِ عطری، یک مداد سوسمارنشان، یک جعبۀ مداد رنگی، و یک دفترچۀ نقاشی تا صبح خوابمان نمیبُرد!*
ما نسلی منحصر به فرد بودیم ؛ چون آخرین نسلی بودیم که مطيع پدر و مادر بودیم و اولین نسلى که مطيع فرزندانمان شديم ...
دلنوشته ای زیبا و واقعی است
فقط یک چیز کم بنظرم رسید آنهم اضافه میکنم
پایان نسل ما خدا خودش هم دلتنگ نبودنمان میشود!
همین تاریخ ديگر مثل ما را نخواهد دید ...