چه شبهایی که رویا زورقم راکنارِ زورق مهتاب میرانددو گوشم بر ترانهیْ دلنشینیکه با من دختر همسایه میخواند:
«ستاره سر زد و بیدار بودم«به پای رخنهٔ دیوار بودم«خروس نامراد بانگ سحر زد«هنوزم انتظارِ یار بودم.تهی افتاده اینک آشیانْمانبه سانِ پیکری بیزندگانیکبوترها، همه، پرواز کردندبه رنگِ آرزوهایِ جوانی
کد هدایت به بالا