لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 


چه شب‌هایی که رویا زورقم را
کنارِ زورق مهتاب می‌راند
دو گوشم بر ترانه‌یْ دلنشینی
که با من دختر همسایه می‌خواند:


«ستاره سر زد و بیدار بودم
«به پای رخنهٔ دیوار بودم
«خروس نامراد بانگ سحر زد
«هنوزم  انتظارِ یار بودم.


تهی افتاده اینک آشیانْ‌مان
به سانِ پیکری بی‌زندگانی
کبوترها، همه، پرواز کردند
به رنگِ آرزو‌هایِ جوانی

[ یکشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۹ ] [ 23:49 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا