|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
|
پنجره را باز کردم .محبوبه شب تمام کوچه را عطر آگین کرده بود . سعی کردم تمام بو را با یکنفس عمیق یکجا ببلعم. من کوچکتر از بوی محبوبه بودم. ستاره ها در آسمان شیطنت میکردند و از لابلای درخت نارنج چشمک پرانی میکردند .لبخند زدم . همه چیز آرام بود . چراغ های خیابان شیخ زاهد روشن....چراغ عاطفه اما فتیله اش پایین بود........ صدای نعره ی ماشین ها ، گنجشک های خواب آلود بر دوش درختان را بیدار کرد.شب سرد به نیمه آبان رسیده بود .یک گراز پاورچین پاورچین از لای بوته های چای دوید . صدای جیغ دخترکی در اتومبیل آسمان شب پر راز را خراشید .خنده ای در اندوه سیگار جان داد.برگ درخت توت کوچه لرزید و ریخت ..صدای هیچ خروسی بگوش نمی رسید .سطل ها مملو از زباله . زنی کیسه های سیاه زباله را بر دوش می کشید. . سرفه اش تن قمری کنج خانه را لرزاند. سگ همسایه از دلتنگی از طبقه پنجم آپارتمان خیز برداشت و ناله ای سر داد. ناله ی غربت بود. گربه زیر شیروانی چشمهایش را براق کرد.من دستم را به چانه زدم و اندیشیدم که پروانه ها در این سوزش شب کجا خانه کرده اند .پنجره را بستم .اما قلبم را نه... [ شنبه ششم خرداد ۱۴۰۲ ] [ 16:58 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||