مژگان به هم بزن كه بپاشی جهان من
كوبی زمین من به سرِ آسمان من
درمان نخواستم ز تو من درد خواستم
یك دردِ ماندگار! بلایت به جان من
می سوزم از تبی كه دماسنج عشق را
از هرم خود گداخته زیر زبان من
تشخیص درد من به دل خود حواله كن
آه ای طبیب درد فروشِ جوانِ من
نبض مرا بگیر و ببر نام خویش را
تا خون بدل به باده شود در رگان من
گفتی غریب شهر منی این چه غربت است
كاین شهر از تو می شنود داستان من
خاكستری است شهر من آری و من در آن
آن مجمری كه آتش زرتشت از آن من
زین پیش اگر كه نصف جهان بود بعد از این
با تو شود تمام جهان اصفهان من
- حسین منزوی -
پ ن ۱: از باد مرا بوی تو آمد امروز
شکرانهی آن به باد دادم دل را...
- مولانا -
خ ن: آدم اونقدر اسیر قطار پرسرعت زندگی میشه که خیلی وقتا نمیفهمه از مسیر اصلیش چقدر منحرف شده!
بعد یهو به خودش میاد و میبینه تمام این مدت سرش و انداخته پایین و فقط دوییده...
مث وقتی که میری کوه! مسیری که تا حالا نرفتی!
بعضی وقتا سرت و میندازی پایین و فقط میری بالا. حالا فک کن یه مسیر چند مقصده باشه و چند نفر دیگه اطرافت باشن. اون وقت احتمال خطا رفتنتم بیشتره! ممکنه ناخودآگاه پا بذاری جای قدمهای اونا و یهو به خودت بیای ببینی «اینجا جایی نیست که باید باشم!»
باید هر چند وقت بار وایسی، نفسی تازه کنی، یه نگاه بندازی به مسیر پشت سرت، یه نگاه بندازی به مسیر پیش روت و بعد دوباره بسمالله...
...
آخ!
لعنتی!
چه مسیر پرپیچ و خمی رو اومدم :)
پرِ حرفم... ولی باشه به وقتش...
