|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
|
شوريده کرد شيوه آن نازنين مرا عشقش خلاص داد ز دنيا و دين مرا غم همنشين من شد و من همنشين غم تا خود چها رسد ز چنين همنشين مرا زينسان که آتش دل من شعله ميزند تا کي بسوزد اين نفس آتشين مرا اي دوستان نميدهد آن زلف بيقرار تا يکزمان قرار بود بر زمين مرا از دور ديدمش خردم گفت دور از او ديوانه ميکند خرد دوربين مرا گر سايه بر سرم فکند زلف او دمي خورشيد بنده گردد و مه خوشه چين مرا تا چون عبيد بر سر کويش مجاورم هيچ التفات نيست به خلد برين مرا - عبید زاکانی -
پ ن 1: گر مرد رهی میان خون باید رفت
پ ن 2: عشق می ورزم و امید که این فن شریف
پ ن 3: اما من با خودم میاندیشم، کاش شادی را در نیندازیم با غم. شادی عدمِ غم نیست. شادی کنار آمدن با غم است. دعوت کردن رسمی است از غم که بیاید با ما باشد، با ما خودمانی شود، با ما معاشرت کند.
خ ن: از اولین باری که آهنگ (دلتنگی / سیاوش قمیشی) رو توی جاده شنیدم تا خود الان شاید بیشتر از 100 بار بهش گوش دادم و هر بار تا می رسه به این تیکه، منم باهاش داد می زنم که (تو می ری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره / ابر دلگیر گذشته آخرش یه روز بباره / ولی من می مونم اینجا با دلی که دیگه تنگه / می دونم هر جا که باشم آسمون همین یه رنگه)
[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ ] [ 7:55 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||