|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
|
از شهرهای بزرگ که در قصه های تو نبودند می ترسم از خیابان هایی که پایم را به راه های نرفته بسته اند و عشق های کوچکی که دلم را به پنجره های وامانده ی لعنتی
می ترسم از روزهایی که با تنور تو روشن نمی شوند و شب هایی که با هزار و یک روایت گوناگون چشم های مرا نمی بندند
دلم هوای خانه ی کاگلی ات را کرده با پستوی تنگ و تاری که عطر آغوش پدربزرگ را در آن حبس کرده بودی دلم هوای تو را کرده که برایم چای بریزی و دوباره بگویی چگونه صورت من شصت سال پیش جوانی کُرد را عاشق تو کرد
برایم چای بریز ننه آقا و اشک هایم را با گوشه ی گلدار چارقدت پاک کن خسته ام ، خسته و هیچ کس آنقدر زن نیست که ساعت ها بشود برایش گریست [ چهارشنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۲ ] [ 15:42 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||