لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

زندگی و مبارزات امیر سید عماد الدین نسیمی

نسیمی یکی از شاعران بزرگ مکتب حروفیه آذربایجان است. مکتب حروفیه در دوره امیر تیمور گورکانی توسط حسین فضل الله تبریزی در آذربایجان پایه گذاری گردید. حروفیه دارای جهان بینی شیعه ـ اسلامی بوده و به نقش «حروف» در زندگی اعتقاد داشت. پیروان فضل الله چون اکثرا عقاید خود را با حروف و اعداد بیان می کردند بدین جهت به «حروفیه» معروف شدند. آنها در مورد اساس آفرینش کاینات معتقد بودند که زمین و آسمانها با اداء کلمه «کُن» (شو، باش) از طرف خداوند موجود گردیده است

آن ذات که امر «کُن» چو فرمود

گردید سماء و ارض موجود

لذا اگر خداوند همین حروف را از ذات اشیا بیرون بکشد چیزی از اشیاء که قایم به وجود آن حروف هستند باقی نمی ماند و جهان ویران می شود:

گر کلام حق تعالی را ز شی

در کشی چیزی نمی ماند ز وی

اگر از مباحث کلامی مکتب حروفیه اغماض کنیم آنها در مسائل اجتماعی معتقد به برابری انسانها بوده و چون انسان را بعنوان «خلیفه الله» یعنی جانشین خدا در زمین می دانستند لذا معتقد بودند که انسان به علت داشتن همین صفت دارای حق و حقوق الهی است و نباید این حق و حقوق پایمال قدرت قدرتمندان گردیده و از کله انسانها، که چهره اش همچون وجه الله (صورت خدا) می باشد، نباید مناره ها ساخته شود و بدین ترتیب با استدلالات ساده و پیچیده دینی ـ فلسفی به جایگاه رفیع انسان در آفرینش و نقش خدا گونگی آن در اجتماع تاکید و در این راه جان خود را نیز فدای همنوعان خویش می کردند. نسیمی یکی از متفکران و مبارزان این مکتب بود که معتقد به مساوات و حقوق برابری زبانها بود و زبان ترکی آذربایجانی زبان گفتاری و نوشتاری بیشتر پیروان این مکتب محسوب می شد. نسیمی عاقبت در راه مبارزه در راه حق و برابری انسانها در شهر حلب دستگیر و به اعدام محکوم و پوست از تنش بر کندند. این مقاله شرح کوتاهی از زندگی و مرگ پر افتخار اوست.

■ نام

مؤلف کتاب «کنوز‌الذهب فی‌‌تاریخ حلب» که از مورخین معاصر نسیمی است نام او را «علی» می‌داند و این نام در منابع حروفی از قبیل «شرح عرشنامه» و «وصیت ‌نامه‌ فضل‌اللـه» تأیید گردیده است. در وصیت ‌نامه با تأکید بر «سید» بودن او آمده است: «علی محرم است او را با خود ببرند. سیدعلی باید که در خدمت تقصیر نکند. وقت کار است ضایع نماند.» ۱

در شرح عرشنامه نیز با تأکید بر عنوان «امیر» در اول اسم نسیمی آمده است: «خلیفه‌ی فضل‌اللـه و واقف اسرار سرایر کلام‌اللـه امیر سید علی نور اللـه قبره فرموده است.» ۲

گویا نسیمی در دوره‌ی اول شاعری، اسم خویش را به عنوان تخلص به کار می‌برد چنانچه در اشعار مختلف این تخلص آمده است:

بیا بشنو «علی»، اسرار معنی

زعشق یـار وز وصل حبیبم

پیش وجهت هالک آمد جمله‌ی اشیا «علی»

شاد زی زان روی خرّم، گو بمیر از غم رقیب ۳

ابن‌حجر عسقلانی یکی دیگر از مورخین معاصر نسیمی در کتابش نام او را «نسیم‌الدین» می‌داند که به احتمال قوی باید لقب اولیه نسیمی بوده باشد نه نامش.

لقب و تخلص شعری

گویا نسیمی قبل از حروفیگری لقب «نسیم ‌الدین» را داشت که بعداً به عللی آن را به «عماد الدین» تغییر داد. کمال ‌الدین حسین گازرگاهی در کتاب «مجالس‌العشاق» خود او را «امیر عماد الدین» مشهور به نسیمی می‌داند۴ این لقب عماد الدین به صورت مخفف آن، گاهی به عنوان تخلص شعری او نیز به کار رفته است:

روزی اگر به کوی مراد می ‌رسی «عماد»

آنجا مقام توست، گذر کن که منزل است

نسیمی در مواردی «ابوالفضل» نیز تخلص کرده است:

حرف ما ابجد عشق است چه داند نحوی

منطق ‌الطیر «ابوالفضل» زبان دگر است

او قبل از اختیار تخلص «نسیمی»، تخلص‌های «سید»، «هاشمی»، «حسینی» نیز داشت. در میان این تخلص‌ها به نظر می‌رسد که تخلص نسیمی آخرین تخلص اوست چه اشعار سروده شده با این تخلص در اوج قدرت و استحکام است.

■ در مورد عنوان «امیری» نسیمی

در منابع و مآخذی از قبیل استوانامه، مجالس‌العشاق، شرح عرشنامه، دیوان نسخه خطی کتابخانه سنا و دیوان نسخه‌ی خطی کتابخانه تبریز متعلق به حاجی‌محمد نخجوانی از نسیمی با عنوان «امیر» یاد گردیده و در سر عنوان نسخه خطی کتابخانه تبریز آمده است: «هذا دیوان سید العارفین والعاشقین قطب ‌المحققین امیر عماد الدین سید نسیمی سلام‌ اللـه علیه».

امیر در لغت به معنی امر و فرمان ‌دهنده و فرمانده می‌باشد و در بادی امر چنین به نظر می‌رسد که عنوانی بی‌ربط یا تزیینی برای عمادالدین نسیمی است ولی اگر به یاد آوریم که حروفیه دارای «خط‌ مشی مسلحانه» بوده و همواره «حجت قاطع» (دلیل محکم) را غیر از کلام (کتاب جاویدان ‌نامه)، «سیف بتّار» (شمشیر برّان» می‌دانستند و از قول فضل می‌آوردند که:

حجت قـاطع بـه غیـر این کلام

نیست غیر از سیف بتّار والسلام

و نیز با عنایت به این که آنها همواره در آرزوی به دست آوردن تیغ (شمشیر) برای جهاد با منکران بودند و می‌گفتند:

گر به دست آریم ما یک روز تیغ

شکر حق گوییم وگرنه صد دریغ

لذا می‌توان به راحتی متوجه گردید که حروفیه در بین خود دارای تشکیلات و حتی «شاخه‌ی نظامی» نیز بودند که در شرایط خاص، ترور و قیام نیز می‌کردند. احتمالاً سید عمادالدین نسیمی نیز علاوه بر «شاخه‌ی تبلیغات» در سمت رهبری یکی از «شاخه‌های نظامی» حروفیه نیز بود. این نظر را وجود لقب امیر در نام‌ های عده‌ای از حروفیان از قبیل امیرکلیم ‌اللـه و امیر نوراللـه از فرزندان فضل که این آخری دارای القاب «سرور شهیدان» و «فضل الشهدا» ست تأیید می‌کند. به ویژه این که امیر نوراللـه از طراحان ترور شاهرخ تیموری پادشاه ایران و توران بود و احتمالاً به همراه سایر دستگیر شدگان بعد از شکنجه‌های بسیار اعدام شده است. همچنین می‌دانیم که از بین نُه خلیفه فضل، تنها دو نفر یعنی امیر‌ عمادالدین نسیمی و امیردرویش علی کیوان دارای لقب امیری بودند و این نیز احتمالاً نشانگر سمت آنها در «شاخه نظامی» حروفیه بود. نظر دیگر در مورد عنوان امیری چنین است:

می‌دانیم که به سیدها در زمان قدیم «شاه‌» می‌گفتند مثل شاه نعمت‌اللـه ولی، شاه قاسم انوار، شاه فضل ولی و «این ظاهراً باید بدان سبب باشد که معتقدان به حروفیه که سلطنت معنوی برای فضل‌اللـه استرآبادی قائل بوده و او را «شاه‌ فضل» می‌نامیده‌اند برای مریدان و خلفای او نیز امارت معنوی قایل شده و از این رهگذر نام نسیمی با عنوان امیر همراه گشته است.»۵

■ محل تولد نسیمی

در مورد محل تولد نسیمی اتفاق نظری در مراجع و منابع وجود ندارد. لطیفی در تذکره‌الشعرای خود او را از دهکده‌ی «نسیم» حومه بغداد می‌داند۶ این نظریه از طریق لطیفی به تذکره‌الشعرای قنالی‌زاده نیز راه یافته و قنالی‌زاده با اخذ نظر او از بابت تطابق تخلص با محل تولد نسیمی در تذکره خود می‌نویسد: «دیار بغداددن ناحیه‌ی نسیمدن وزان اولمغله مخلص مزبورایله و سیم اولموشدور» یعنی «از ناحیه ‌ی نسیم دیار بغداد وزان گردیده و با آن تخلص نیز تطابق زیبایی انجام داده است.»۷

این نظریه از سوی یک نویسنده حروفی نیز مورد قبول واقع شده است.۸

اما مؤلف تاریخ عراق این قول را تأیید نکرده و متذکر شده که اصلاً چنین دهکده‌ای در حومه بغداد وجود نداشته و معتقد است که نسیمی در معیت فضل‌اللـه به بغداد رفته و یا از ترکمانان مهاجر به بغداد بوده است۹ لذا او نسیمی را عراقی و ساکن بغداد نمی‌داند بلکه همچون مسافر و مهاجر از ایشان یاد می‌کند.

«ابن ‌عماد الحنبلی» مؤلف «شذرات الذهب فی‌اخبار من ذهب» نسیمی را متولد «تبریز» دانسته و از او با پسوند «تبریزی» نام می‌برد.۱۰ در این میان «عاشق چلبی» در تذکره‌الشعرای خود نسیمی را از ترکمانان شهر «آمد» می‌داند.۱۱

یکی دیگر از شهرهایی که در تذکره‌ها به عنوان محل تولد نسیمی آمده است شهر شیراز است. جلالی پندری در کتاب خویش در مورد مراجعی که بر شیرازی بودن نسیمی تأکید دارند می‌نویسد:

« برخی از اصحاب تذکره که منبع و مآخذ آنها تذکره ‌ی عرفات العاشقین (تألیف در سال ۱۰۲۳ هجری) بوده است به تبعیت از عبارت اوحدی بلیانی: «سید جلال ‌الدین نسیمی مولدش از الکای شیراز است.»۱۲ او را شیرازی دانسته‌اند از آن جمله محمدبن دارابی شیرازی در تذکره ‌ی لطایف ‌الخیال (تألیف در ۱۰۷۶)۱۳ و واله داغستانی در ریاض‌الشعرا (تألیف در ۱۱۶۱)۱۴ و رضاقلی‌خان هدایت در ریاض‌العارفین (تألیف در ۱۲۶۰)۱۵ نویسنده‌ی مزارات تبریز (تألیف در قرن یازدهم هجری) نیز او اهل بیضای فارس دانسته است.۱۶ مولفان دیگر نیز که مرجع و مآخذشان ریاض‌العارفین بوده به تبعیت از هدایت او را «شیرازی» دانسته‌اند از جمله صاحب فارسنامه‌ی ناصری و «ریحانه‌الادب»۱۷٫

اگر نسیمی را چنانچه مؤلف «فارسنامه‌ی ناصری» می‌نویسد اهل «زرقان فارس» بدانیم طبیعتاً باید نسیمی را از «ترکان شیراز» و به ویژه از «ایل قشقایی» باید محسوب بداریم. از تواریخ حروفیه این را می‌دانیم که نسیمی در حدود ۱۹ـ ۱۸ سالگی توسط علی‌الاعلی برادر و جانشین فضل جلب مکتب حروفیه گردیده است. این را نیز می‌دانیم که خود علی‌الاعلی در اثر تشویق‌ها و اصرارهای یک جوان شیرازی به نام «علیشاه شیرازی» به سرودن شعر روی آورده است چه خود علی‌الاعلی در توحید نامه به این مسئله چنین اشاره می‌کند:

داشتم یاری عزیزی نوجوان

نورسیده برده علم از کهنگان

بود شیرازی علیشاه او بنام

درشد از فضل در دارالمقام

دایماً درخواست کردی زین فقیر

کانچه می‌یابی تو از فضل کبیر

بهر ارشاد خلایق می‌نویس

تا از آن با علم حق گردند انیس

داد چون توفیق فضل رهنما

شد قبول آن التماس پاک را

چند ‌رمزی آنچه بر خاطر‌گذشت

شد‌ پدید از اصل ‌و ‌فرع هفت ‌و ‌هشت

نکته‌ای در جاودانی نامه‌اش

گشت مکنون ‌از مبارک خامه‌اش۱۸

و نیز «می‌دانیم که در بین بیش از هفتاد نفر از یاران و مریدان فضل‌اللـه که نامشان در کتاب‌ها و رساله‌های این پیروان ضبط گردیده نام چند تن از آنها علی بوده، تنها علی‌الاعلی و سید علی عمادالدین نسیمی هستند که شاعر بوده‌اند و باز تنها علی‌ای که شیرازی بوده همین سید نسیمی می‌باشد و به کار بردن نام علی‌شاه در آن دوران حکایت از سیادت وی دارد.»۱۹

از طرف دیگر دانشمندان و ادبای جمهوری آذربایجان با تحقیقات خود معتقدند که نسیمی اهل «شیروان» و از منطقه «شماخی» بوده است چنانچه پروفسور حمید آراسلی به همین مورد اشاره کرده می‌نویسد: «از پژوهش‌های ادبای آذربایجان نیز آشکار شده است که شاعر (= نسیمی) اهل شیروان است.»۲۰

مسئله شیروانی بودن نسیمی را شاید متن وصیت‌نامه کمی در سایه قرار دهد و گفته های علی‌الاعلی نیز مزید بر علت گردد چه از تاریخ حروفیه برمی‌آید که آنها در شیروان نتوانسته بودند جای پایی برای خویش پیدا کنند و اهل شیروان با مسئله حروفیه خصمانه برخورد می‌کردند چنانچه فضل‌اللـه به صراحت می‌گوید که در تمام عمرش در شیروان دوست و آشنایی نداشته و شروان به منزله‌ی کربلای او محسوب می‌شود:

در همه عمرم مرا یک دوست در شروان نبود

دوست کی باشد کجا ای کاش بودی آشنا

من حسین وقت و نااهلان یزید و شمر من

روزگارم جمله عاشورا و شروان کربلا

در صورتی که اگر نسیمی اهل شروان بود مطمئناً دارای دوست و فامیل و آشنایی در شروان می‌شد و فضل‌اللـه با چنین صراحت ذکر نمی‌کرد که از اهل شروان کسی همراهی او را نکرده است! پس آن همه همراهی و جانفشانی‌های نسیمی چگونه در حکم کلی «یک دوست» نمی‌گنجد؟!

نهایت این که با نگرشی به پسوند مکانی نسیمی این مسئله روشن می‌شود که منابع اولیه او را به صورت «بغدادی»، «بغدادی تبریزی»، «تبریزی» و «شیرازی» و… چون نوشته‌اند با رد نظریه بغدادی و عدم وجود دهکده نسیم در حومه بغداد چنین به نظر می‌رسد که شق «تبریزی» بودن اصلح و صحیح باید بوده باشد چه «ابن‌ عماد الحنبلی» مؤلف «شذرات ‌الذهب فی‌اخبار من ذهب» نسیمی را به صراحت «تبریزی» می‌داند.۲۱

■ سال تولد و شهادت

از سال تولد نسیمی در تذکره‌ها و منابع سخنی نیست ولی از آنجایی که او در سنین نوجوانی جذب مکتب حروفیه گردیده و در سال ۸۰۴ هجری یا ۷۹۶ هجری در زمان قتل فضل‌ در سنینی بود که به مقام خلیفه‌گی فضل نایل گردیده بود اگر این سن را در حدود ۲۵ سالگی نسیمی بگیریم تولد او را می‌توان سال ۷۷۹ ه‍. ق دانست که با توجه به مرگ او در سال ۸۲۰ یا ۸۲۱ و به روایتی در سال ۸۲۷ سن او را در حین شهادت چیزی در حدود ۴۱ تا ۵۸ سال می‌توان تخمین زد.

«س ـ جویا» نویسنده‌ی مقدمه‌ی دیوان فارسی فضل ‌اللـه با استناد به تحقیقات محققین جمهوری آذربایجان می‌نویسد: «سال تولد نسیمی را ۷۴۸ هجری شمسی حدس می‌زنند و تاریخ وفاتش را سال‌های ۷۸۳ ـ ۸۹۶ ـ ۸۰۴ هجری شمسی نوشته‌اند. مؤلفین تاریخ ادبیات آذربایجان که در شوروی تحقیقات زیادی درباره‌ی شاعر کرده‌اند سال ۷۹۶ را صحیح می‌دانند.»۲۲

■ عضوگیری به مکتب حروفی

نسیمی در عنفوان جوانی توسط علی‌الاعلی برادر فضل ‌اللـه نعیمی جذب مکتب حروفی شد و از شاگردان خاص علی‌الاعلی خلیفه اول فضل گردید. نویسنده حروفی استوانامه به صراحت بر این مسئله تأکید دارد. غیاث ‌الدین محمد نویسنده استوانامه می‌نویسد: «این فقیر از حضرت ایشان (علی‌الاعلی) به رسم لطیفه سئوال کردم و گفتم که چون است که امیر سید نسیمی که کمینه از شاگردان و هدایت یافتگان شما بودند این همه دعوی انانیت کرده‌اند؟»۲۳

این مسئله به روشنی نشان می‌دهد که نسیمی از شاگردان و عضوگیری شدگان علی‌الاعلی بوده است. در ضمن لازم به توضیح است که نام علی‌الاعلی در حقیقت «علی» بود ولی جهت دوری از اشتباه و تخلیط با علی‌های دیگر او را «علی‌الاعلی» یعنی علی بزرگتر و والاقدرتر می‌‌نامیدند. این را نیز می دانیم که نام فضل‌اللـه که برادر بزرگتر علی‌الاعلی است حسین بود و او خود در اشاره به همین مسئله گفته است اگر چه حضرت علی بر امام ‌حسین از نظر تاریخی تقدم زمانی داشته است ولی در خانواده آنها حسین بزرگتر و علی برادر کوچکتر بود:

اولین آمد حسین، آخر علی

با کهین از مهتر آمد کاملی

به هر حال «علی» فردی است که نسیمی را به مکتب حروفیه وصل کرده است.

■ علاقه به شعر و شاعری

نسیمی از همان نوجوانی علاقه خاصی به شعر و شاعری داشت و حتی در این راه به قدری مُصر بود که توانست استاد خویش علی‌الاعلی را نیز به سوی شعر جذب کند. علی‌الاعلی در توحیدنامه به این «نوجوان نورسیده» که دارای علم کهنگان و پیشنیان بود و اصرار می‌کرد که او تعلیمات فضل را برای ارشاد خلایق بنویسد اشاره کرده است:

داشتم یاری عزیزی نوجوان

نورسیده برده علم از کهنگان

بود شیرازی علیشاه او بنام

درشد از فضل در دارالمقام

دایماً درخواست کردی زین فقیر

کانچه می‌یابی تو از فضل کبیر

بهر ارشاد خلایق می‌نویس

تا از آن با علم حق گردند انیس

داد چون توفیق فضل رهنما

شد قبول آن التماس پاک را

چند‌رمزی آنچه بر خاطر‌گذشت

شد‌پدید از اصل‌و‌فرع هفت‌ و ‌هشت

نکته‌ای در جاودانی نامه‌اش

گشت مکنون ‌از مبارک خامه‌اش۲۴

عاقبت علاقه به شعر و شاعری او را به وادی ادبیات کشاند و او توانست در سه زبان ترکی، فارسی، عربی سه دیوان مهم برای علاقمندان به یادگار بگذارد. دیوان ترکی نسیمی و صلابت و استحکام شعری او نشان می‌دهد که هیچ ستاره‌ای ادبی در قرون وسطا درخشندگی نسیمی در ادبیات آذربایجان را ندارد.

■ رسیدن به مقام خلیفه‌گی در مکتب حروفیه

نسیمی با طی مدارج ترقی در مکتب حروفیه با شور و علاقه و عشق و ایمانی که به مکتب جدید شیعه از خود نشان می‌داد به سرعت به مقامات بالای مکتب حروفیه رسید و به زودی توانست به مقام «سلطان ‌العارفین و برهان ‌المحققین» و «سید العارفین و العاشقین، قطب‌ المحققین»۲۵ نایل آمد.

نسیمی به قدری در نزد فضل ‌اللـه صاحب شأن و حرمت بود که در وصیت ‌نامه توصیه می‌گردد که یکی از دختران فضل‌اللـه با او ازدواج نماید. نسیمی بعد از شهادت فضل به مقام خلیفه‌گی او رسید و یکی از نُه خلیفه یعنی جانشین فضل گردید.

■ سفرهای تبلیغاتی نسیمی

نسیمی بعد از گرویدن به مکتب حروفیه و بعد از رسیدن به مقامات بالا و درجات والا به همراه فضل‌اللـه و سایر حروفیان دست به سفرهای تبلیغاتی زد. او مدتی را در بغداد گذرانید و به همین علت از طرف بعضی تذکره‌نویسان دارای پسوند «بغدادی» گردید. مدتی را در شیروان و بعد مدت زمانی را نیز در باکو به کارهای تبلیغی پرداخت. وقتی محیط‌ باکو برای تبلیغ مساعد نگردید او باکو را ترک کرد:

ای نسیمی چـون خـدا گفت: ان ارضی واسعه

خطه‌ی باکویه را بگذار که این جای تو نیست

او به سرزمین آناطولی نیز مسافرت کرده و در بین علویان آنجا نیز بود. تردیدی نیست که در این مسافرت‌های تبلیغی اسامی و القابی مستعار برای خود انتخاب می‌کرد تا از دست مأمورین رژیم‌های مختلف در امان بماند لذا وفور تخلص او از قبیل «علی» «سید»، «حسینی»، «هاشمی»، «ابوالفضل»، «عماد» و «نسیمی» در این رابطه است. آخرین سکونتگاه نسیمی شهر حلب در سوریه بود که در این شهر دستگیر و به دنبال یک دادگاه انگیزسیونی پوست از تنش برگرفته شد.

■ مجلس آلاداغ و مطرح شدن مباحث زبان‌ها

نسیمی در سفرهای تبلیغاتی به ناحیه کوهستانی آلاداغ می‌رسد. در آنجا مجلسی منعقد و حروفیان به مباحث دینی می‌پردازند. در این مجلس به غیر از دراویش عادی، دراویش بلند پایه حروفی از قبیل علی‌الاعلی، نسیمی، حاج ‌عیسی بدلیسی، مولانا حسن حیدری، درویس محمد تیرگر، سید تاج ‌الدین، سید مظفر و غیاث ‌الدین محمد نویسنده کتاب «استوانامه» حضور داشتند. حاج ‌عیسی بدلیسی مطرح می‌کند که در بهشت تکلیف نیست و ما می‌گوییم که در بهشتیم پس بر ما می‌باید که تکلیف نباشد. مسئله را از علی‌الاعلی می پرسند و علی‌الاعلی می‌گوید که باید نماز خوانده شود چه در کتاب «محبت‌نامه‌ الهی»، فضل‌اللـه نیز بر خواندن آن تأکید کرده است.

مسئله دیگری که مطرح می‌شود مبحث زبان‌های عالم است. محمد تیرگر که از مازندران آمده و فردی شعوبی بود معتقد است «همه زبان‌ها به جز عربی و فارسی باید محو گردد زیرا این دو زبان ]اهل[ بهشت است.»۲۶

مؤلف «استوانامه» یعنی غیاث ‌الدین محمد این مسئله را ناقض عقاید و اصول حروفی دانسته می‌گوید که فضل گفته است: «با زبان‌های مختلف بیا و برو و بگیر و بده.»۲۷ حتی فضل در ترجیع‌ بند معروف خود می‌گوید:

گر زانکه به حق زدیم انا الحق

از ما طلب ای پسر خدا را

چو از سر این و آن گذشتی

دادیم به خون خود گواهی

ماییم چو مظهر الهی

«می‌گویی به هر ‌زبان که ‌خواهی»

سیمرغ جهان لامکانیم

مقصود زمین و آسمانیم۲۸

حتی علی‌الاعلی در «اسکندرنامه» در بحث «آب» می‌گوید به آب، چه آب به فارسی، چه «ماء»، به عربی و چه «سو» به زبان ترکی، هر کدام را می‌خواهی بگو چون نامها اثری در هویت و واقعیت آب ندارد:

آب شی هست از اشیا بدان

آنکه او در جوی می‌باشد روان

گر کسی پرسد ز تو که چیست ‌این

در جوابش می‌دهی آب است این

نیست غیرآب چیزی‌ ای ‌فتا (جوان)

خواهی «آب»‌اش گو و خواهی «سو» و «ماء»۲۹

مسلماً چون نسیمی از خلفای فضل ‌اللـه و آشنا به تعالیم کامل مکتب حروفی بوده به رد این نظریه شوونیستی پرداخته است چه او تا پایان عمر و حتی در آخرین لحظه حیات دست از زبان مادری خود ترکی برنمی‌دارد، چنانچه نوشته‌اند در موقع اعدام و پوست کندن شاعر، یکی از مفتیان (فتوا دهندگان) حاضر می‌گوید: «این شخص آنچنان پلید و ملعون است که اگر خونش به نقطه‌ای از بدن یک نفر مسلمان آلوده گردد باید آن قسمت را برید و دور انداخت. در این هنگام ناگهان قطره‌ای از خون نسیمی روی انگشت مفتی می‌جهد. حاضرین می‌گویند طبق فتوای خودت باید انگشت خود را ببرید. آن مرد دستپاچه شده می‌گوید: «من این حرف را به عنوان مثال گفتم و مقصودم این نبود که واقعاً باید این کار کرده شود. نسیمی که با آن حال زار و دردناک ناظر جریان بود به زبان مادری خود ترکی این بیت را می‌خواند:

زاهدین بیر بارماقین کسسن دؤنر حقدن گئچر

گؤر بـو مسکین عاشقی سرپـا سویالار آغلامـاز

یعنی اگر یک انگشت زاهد را ببرند از راه و روش خود برمی‌گردد و حق را انکار می‌کند ببین که این عاشق مسکین را سر تا پا پوست می‌کنند و نمی‌گرید. «در سروده شدن شعر از طرف نسیمی هیچ شکی نیست و مفهوم آن عین حقیقت است.»۳۰

پس نسیمی جواب یاوه‌های «محمد تیرگر» را حتی در پای چوبه‌ی اعدام و کنده شدن پوست خود در آخرین لحظات حیات هم داده و به «زبان مادری» خود یعنی «ترکی آذربایجانی» وفادار مانده و معتقد می‌شود که اگر بهشت را حتی در این دنیا یا آن دنیا نیز بگیرند باز زبان ترکی لازم و ملزوم چنان بهشتی است و پته‌ی «حدیث ‌سازان جعلی شعوبی» را نقش بر آب می‌کند. نفوذ شوونیزم شعوبی در افکار صوفیان به قدری چشمگیر و فاجعه‌آمیز است که حتی در زمان مولوی نیز به وضوح خود را می‌نمایاند و این به اصطلاح صوفیان که باید در «فنا فی‌اللـه» غرق شوند گویی در تعصب و عصبیت «خاک و زبان» غرق شده و «خاک و زبان» خود را برتر از هر خاک و زبانی می‌دانستند. چقدر شرم‌آور است که صوفیی در جمع بزرگان با انتقاد از پیروی مولوی از شمس تبریزی بی‌هیچ شرم و آزرم و حیایی افسوس می‌خورد که چگونه پسر بهاء‌الدین ولد یعنی مولوی، پیروی شمس تبریزی را می‌کند مگر «خاک خراسان» چنان ذلیل و خوار گردیده است که پیروی از «خاک تبریز» نماید:

«و صوفیی در مجمع مشایخ گفته بوده که دریغا نازنین پسر بهاء ولد بلخی، مُتابِعِ تبریزی بچه‌ای شد، خاک خراسان، متابعت خاک تبریز کند؟» (مقالات شمس تبریزی، تصحیح و تعلیقات احمد خوشنویس، مؤسسه مطبوعاتی عطایی، تهران، ۱۳۴۹، ص یو»

■ از دستگیری تا دادگاه انگیزسیونی

نسیمی «در شام رئیس حروفیان» بود۳۱ شام یا شامات به منطقه وسیعی از کشور سوریه گفته می‌شد که شهر حلب نیز از توابع آن بود. «در آن هنگام در شهر حلب طوایف ترک ‌زبان زیادی سکونت داشتند ]منجمله قبیله شاملو که یکی از قبایل ترک مشهور قزلباش در تشکیل دولت صفوی بود[ شاعر در اینجا پیروان و طرفداران زیادی را دور خود گرد آورده و در مقیاس وسیعی به اشاعه‌ی افکار خود می‌پردازد. شاید هم بسیاری از حروفیون که مورد پیگیرد قرار گرفته بودند از باکو و شماخی به این شهر آمده باشند. شاعر در حلب رحل اقامت افکنده و مدت مدیدی با عائله‌اش در آن شهر سکونت گزید.»۳۲

گفته شده روزی جوانی حروفی از سر شور و ذوق و جذبه یکی از اشعار نسیمی را درملاء عام و در میادین شهر حلب می‌خواند. جوان را دستگیر کرده از او نام گوینده شعر را می‌پرسند. جوان حروفی برای این که به نسیمی صدمه و آزاری نرسانند خود را گوینده و سراینده شعر معرفی می‌کند. جوان را محاکمه و محکوم به مرگ کرده و پای چوبه دار می‌آورند.

«در همین هنگام نسیمی که به منظور وصله انداختن به کفش‌های خود در دکان پینه ‌دوزی نشسته بود همین که از ماجرا آگاه می‌شود خود را به میدان مجازات می‌رساند. در آخرین دم به فریاد دوست جوان خود می‌رسد و اعلام می‌دارد که گوینده‌ی آن شعر اوست و بدین ترتیب جوان را آزاد می‌سازد.»۳۳

مأمورین رژیم مملوکی مؤید ‌السلطانی که حاکم مصر بود از این حس اتفاق شاد گردیده و نسیمی را دستگیر و به زندان منتقل می‌کنند. بعد، دادگاهی از طرف رژیم مملوکی برپا و نسیمی را به محاکمه می‌کشانند. اولین گزارش تاریخی از این دادگاه انگیزسیونی را ابوذر احمدبن‌ برهان ‌الدین الحلبی» (متوفی ۸۸۴) در کتاب خود بدین صورت می‌آورد:

«در روزگار یشبک ](یاش بک)[، علی نسیمی زندیق کشته شد. در عدالتخانه در حضور شیخ ما ابن‌خطیب ‌الناصریه و شمس ‌الدین ابن ‌امین ‌الدوله که در این هنگام نایب شیخ عزالدین بود و قاضی‌القضاه فتح ‌الدین ‌المالکی و قاضی ‌القضاه شهاب ‌الدین الحنبلی مشهور به ابن ‌الخازوق نسبت به کلمات منسوب به نسیمی و این که برخی اشخاص نادان را اغواء نمود و آنان او را در راه کفر و زندقه و الحاد تبعیت کرده‌اند، ادعا شد. پس ابن ‌الشنقشی الحنفی در حضور قضاه و علمای شهر برای طرح دعوی برخاست. آنگاه نائب به او گفت: اگر آنچه را که درباره‌ی او می‌گویی به اثبات نرسانی تو را خواهیم کشت. پس او از طرح دعوی گذشت و نسیمی چیزی بر کلام او نیفزود جز گفتن شهادتین و نفی آنچه که علیه او گفته شده بود.۳۴

پس در این هنگام شیخ شهاب ‌الدین ابن ‌هلال در عدالتخانه حاضر گردید و بر فراز دست قاضی مالکی نشست و در این مجلس فتوی داد که نسیمی زندیق است و باید به قتل برسد و توبه‌ی او پذیرفته نیست. و همین که او بر فراز دست قاضی مالکی نشست به سوی او برگشت و به مالکی گفت: چرا او را نمی‌کشی؟ مالکی گفت: آیا به خط خود می‌نویسی که باید کشته شود؟ گفت: آری. پس برای او صورتی از فتوا نوشت و آن را بر شیخ ما ابن‌خطیب الناصریه و دیگر قضات و علمای حاضر عرضه کرد پس آنها با آن موافقت نکردند. آنگاه مالکی به او گفت: اگر قضات و علما موافق‌ تو نباشند چگونه می‌توانیم او را به قتل برسانیم؟ و افزود: من او را نخواهم کشت زیرا سلطان مرا مأمور داشته که در این امر نیک بنگرم تا فرمان سلطان چه باشد.

آن مجلس در این هنگام از هم گسیخت و نسیمی را به زندان قلعه باز بردند. سپس فرمان سلطان مؤید رسید مبنی بر این که از او پوست برگرفته شود و جنازه‌اش هفت روز در شهر حلب در معرض تماشای عام گذارده شود. آنگاه اعضای بدنش جدا گردد و برخی از اعضای او جهت علی بک‌ بن ‌‌ذی ‌العاذر ](ذوالقدر)[ و برادرش ناصر الدین و عثمان قرایلوک که نسیمی عقاید آنان را فاسد کرده فرستاده شود. پس چنین کردند و این مرد کافر و ملحد بود. پناه می‌بریم به خدا از قول و فعل او و دارای اشعار لطیفی نیز بود.»۳۵

■ فاجعه‌ی شهادت (از اخراج خاک به معراج افلاک)

با این که غیر از شیخ شهاب‌الدین بن‌ هلال تمام قاضیان و قاضی‌القضاتان به ویژه قاضی‌القضات فتح ‌الدین مالکی، قاضی ‌القضات شهاب ‌الدین الحنبلی، قاضی ابن ‌خطیب ‌الناصری و قاضی شمس ‌الدین بن امین ‌الدوله که جانشین شیخ عزالدین بود حکم به برائت نسیمی از اتهامات وارده داده بودند و حتی با توجه به اداء کلمه طیبه‌ی شهادتین از طرف نسیمی که با اداء آن هیچ فردی نمی تواند مسلمانیت و اسلامیت را از فرد اداء کننده آن در غیر از شرایط خاص ـ ازجمله عدم اعتقاد صریح به توحید و نبوت ـ از گوینده آن جدا نماید با این همه با اصرار در قتل نسیمی از سوی ابن هلال موضوع به مؤید ‌السلطان پادشاه مصر گزارش و با اعمال نفوذهای ابن‌ هلال حکم قتل امضاء و عودت داده شد.

امیر یشبک (یاش‌بک) مأمور اجرا گردید و نسیمی از زندان به میدان اعدام آورده شد. شیخ ابن‌هلال جهت تحکیم حکم سلطان مؤید فتوا داد که: «این شخص آن قدر ملعون است که حتی اگر یک قطره از خون وی به جایی بچکد باید آن را برید و به دور انداخت. تصادفاً قطره‌ای از خون شاعر بر روی انگشت همین روحانی می‌چکد. مردم از او می‌خواهند که انگشت خود را بنا به فتوای خویش قطع کند. آن روحانی نیز برای حفظ انگشت خود می‌گوید که من به عنوان مثال این حرف را گفتم.»۳۶

نسیمی وقتی این بیشرمی را از آن زاهد می‌بیند با صدای رسا در میدان اعدام می‌خواند:

زاهدین بیر بارماقین کسسن دؤنر حقدن گئچر

گؤر بـو مسکین عاشقی سرپـا سویالار آغلامـاز۳۷

شاعر میرفرخی گیلانی در مورد این پوست کندن نسیمی در بیتی حق مطلب را چنین اداء می‌نماید:

نسیمی چون وزید از جانب دوست

نسیـمی را بــرون آورد از پــوست

نسیمی هوشیاری و حاضرجوابی خود را تا دم آخر حیات حفظ می‌کند «این بزرگ مرد خطه‌ی آذربایجان در پای دار پاسخ دندان ‌شکنی را که بابک فرزند قهرمان آذربایجان در بغداد به خلیفه عباسی داده بود برای زاهدان و حکام شهر حلب می‌دهد و خاطره‌ی جانبازی‌های آن پهلوان و قهرمان را در خاطره‌ها زنده می‌نماید. وقتی در اثر پوست گرفتن خون زیادی از او می‌رود و رنگش در اثر کم‌خونی زرد می‌شود یکی از زاهدان ظاهربین به تمسخر می‌پرسد: تو که «انالحق» می‌گفتی و ادعای خدایی می‌کردی پس چرا از ترس رویت زرد شده؟

نسیمی جواب می‌دهد: من خورشید آسمان عشق و محبتم که در افق ابدیت طالع شدم، خورشید نیز به هنگام غروب زرد می‌شود.

آن دم کــه اجــل مـوکـل مـرد شـود

آهـم چـو دم سحـرگهـی ســـرد شـود

خورشید که پردل‌تر از آن چیزی نیست

در وقـت فــرو شـدن رخـش زرد شـود۳۸

■ روایت‌های دیگر از فاجعه شهادت

ـ روایت مسلمانان شهر عنتاب آناطولی

دو روایت دیگر از فاجعه شهادت امیرسید علی نسیمی درمیان است که یکی متعلق به مسلمانان شهر عنتاب آناطولی و دیگری از پیروان اهل حق است.

در روایت مسلمانان آناطولی شهر عنتاب آمده است: «نسیمی در شهر عنتاب بود و یکی از دوستان نزدیک والی (استاندار) به شمار می‌رفت. مغرضان در صدد برمی‌آیند که بین او و والی عداوت ایجاد نمایند. بدین منظور یک نسخه از سوره‌ی یاسین را در تخت کفش او جای می‌دهند. آنها در محضر والی از او می‌پرسند که عقیده‌ی وی درباره‌ی کسی که سوره‌ی یاسین را در تخت کفش خود می‌برد چیست. نسیمی پاسخ می‌دهد که باید پوست آن شخص را برکنند و او را رسوا و مفتضح سازند. آنگاه به او می‌گویند که تو با این ترتیب در حق خودت فتوا داده‌ای. پس سوره‌ی یاسین را از تخت کفش او خارج ساخته و پوست او را برمی‌کنند. گویا او پوست خود را برمی‌دارد و تا حلب نیز به همان حال می‌رود و در آنجا می‌میرد.»۳۹

در این روایت فولکلوریک مردم مسلمان عنتاب مسئله بی‌گناهی نسیمی دارای حائز اهمیت است و گویا این روایت فولکلوریک نیز براساس همان بی‌گناهی نسیمی تنظیم گردیده است ولی چون از نظر تاریخی مردم عنتاب می‌دانند که نسیمی در حلب به شهادت رسیده است لذا در آخرسر علاوه می‌کنند که او در همان حالی که پوست کنده شده‌ی خودش را برداشته بود به همان حال به شهر حلب رفته در آنجا می‌میرد.

ـ روایت اهل حق

در روایت اهل حق آمده است که روزی نسیمی از قبرستانی می‌گذشت. دید که مرده‌ای را در قبر تلقین می‌دهند. نسیمی اظهار می‌نماید تلقین برای مرده فایده‌ای ندارد چه اگر فرد مرده دارای کردار و افعال خوب باشد به او صد برابر عمل خوبش ثواب می‌دهند وگرنه بدین تلقین‌ها چیزی برایش در نظر نمی‌گیرند:

اگر کرده زین پیش کردار خوب

به او ‌می‌رسد یک ‌به صد در‌ حسوب

وگر کرده بدکاری و معصیت

نگردد درستکار زین تربیت

هرآن کاشته پس همان بدورد

برد حاصل خویش از نیک و بد

که‌ چون ‌نیست‌ دخلی ‌به ‌نعش ‌از ‌حساب

به ارواح باشد عتاب و خطاب

اگر معصیت داشته یا ثواب

به ارواح بدهند خیر و عذاب

اگر عاصی است غرق گردد به نار

اگر پاک باشد شود رستگار۴۰

تلقین‌گر از این سخن نسیمی برآشفته و حدیثی از حضرت محمد(ص) را یادآوری می‌کند که براساس آن حدیث مردگان بعد از دفن در قبر برخاسته و مورد «مواخذ» و سئوال و جواب قرار می‌گیرند. نسیمی می‌گوید منظور از برخاستن مردگان از قبر «دون به دون» (جامه به جامه) گردیدن و مظهر به مظهر شدن و تولد دوباره در زندگی دیگر است و قبر همچون شکم مادر می‌باشد که مردمان از آنجا به دون (جامه، مظهر) دیگر، دوباره به دنیا آمده و عقاب و ثواب‌های خود در زندگی قبلی را می‌گیرند. تلقین‌گر اصرار می‌کند که دونی در کار نیست و برخاستن مردگان از قبر به صورت «جسمی است نه روحی». عاقبت بعد از مباحثی شرط می‌بندند که اگر گفته هر کدام درست باشد پوست آن دیگری را بکنند لذا برای این که بدانند که آیا خیزش و برخاستن از قبر جسمی است یا نه و نیز برای مطمئن شدن از این موضوع کفن را باز کرده و مقداری ارزن در داخل کفن می‌گذارند تا اگر مرده برای سئوال و جواب برخاست لابد باید کفنش دریده و ارزن پاشیده می‌شود.

پس بعد از ارزن‌گذاری در کفن، مرده را در قبر گذارده و برای جلوگیری از عدم فرار طرفین به اتفاق هم به خانه‌ای می‌روند تا فردا آمده و شاهد مدعا باشند. شب روح شاه فضل (نعیمی) به دیدار نسیمی آمده و با قهر و غضب می‌گوید:

اگر حق همی خواست در کاینات

کند کشف سرّ از حیات و ممات

‌چرا خویشتن خوار سازد به ‌دهر

بنوشد ز مخلوق در کام زهر۴۱

شاه فضل‌اللـه اظهار می‌کند خداوند خود نمی‌خواهد راز زندگی و مرگ به این زودی برای مردم حل شود و مردم سر از راز زندگی و مرگ تا رسیدن موعد آن ـ درآورند پس می‌گوید چون نسیمی از قانون الهی قصور کرده و درصدد افشای سرّ برآمده است لذا باید سر گور رفته و کفن را پاره و ارزن را به اطراف بپاشاند تا چنین وانمود شود که مرده در قبر به صورت «جسمی» برخاسته است.

کنون تو ز قانون کرده قصور

بباید روی بر سر قبر و گور

همه خاک آن قبر آری برون

بپاشی همه ارزن از اندرون

دگرباره باید کنی گور راست

شود ‌قول ملا درست آنچه خواست۴۲

نسیمی اطاعت امر کرده و بعد از انجام عمل به خانه برگشته به استراحت می‌پردازد.

صبح فردا مردم با نسیمی و تلقین‌گر به مشاهده قبر رفته و بعد از نبش قبر متوجه می‌شوند که ارزن‌ها در گور به اطراف پاشیده شده و کفن نیز دریده است لذا آن را حمل بر برخاستن مرده به صورت «جسمی» تلقی کرده و به فتوای تلقین‌گر پوست از تنش می‌کنند.

به کندند پوست و را از بدن

که تا کس نگوید دگر این سخن

نسیمی بآن پوست کنده زتن

برفتند در نزد حق زان وطن

که‌ چون ‌کنده شد از تنش ‌پوست را

فدا کرد خود در ره دوست را

از او گشت راضی خداوندگار

به حق گشت ملحق در آن روزگار

چنین است آیین مردان حق

بباید شوند خوار در هر ورق۴۳

برخلاف روایت فولکلوریک عنتاب که موضوع اصلی آن «بی‌گناهی» نسیمی بود مرکز ثقل روایت اهل حق بر روی «عقیده و اعتقاد» و به ویژه اعتقاد به تناسخ و دون به دون گردیدن و مظهر به مظهر شدن است. در اینجا به نظر اهل حق نسیمی را برای این پوست از تنش برمی‌گیرند که در حقیقت «اسرار هویدا» می‌کرد:

گفت آن یـار کـز او گشت سر دار بلند

جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد۴۴

ـ روایت اهل حق از برّه‌ ی قربانی و سیدعمادالدین نسیمی

اهل حق مقوله ای بنام برّه قربانی دارند که رابطه مستقیمی با مقوله‌ی «شهادت» دارد و شهدای راه حق و حقیقت را تمثیل می‌کند. از این شهدا غیر از نسیمی یکی هم «تُرک سربُر» یا «تُرک سر بُریده» است که در راه عشق حضرت علی(ع) سرش را بریدند. در «شاهنامه حقیقت» در این مورد آمده است:

در آن وقت ژولیده آن تُرک سر

بگیر آمد از دست خلق کَفَرْ

سرش را بریدند آن دم بگاه

بپا خاست، آمد به نزدیک شاه

سرش را نهادند در نزد یار

به آن گونه از حق بشد رستگار

چون ترک سر داد بر تیغ تیز

به حق بود مایل نبودش گریز

چو پروانه از عشق جان باختند

به راه علی سرفدا ساختند۴۵

در روایت تمثیلی برّه قربانی هر یک از شهداء حق و حقیقت در مورد برّه قربانی هر عملی را که انجام می‌دادند در سرانجام زندگی دچار همان عمل گردیده‌اند. روایت برّه قربانی چنین است:

«شاه فضل بره‌ای داشت که خود مظهری بود و سر می‌داد، هرگاه آن حضرت مصلحت و احتیاج می‌دید به امرش برّه به وسیله تُرک سر بُر ذبح و به وسیله منصور به دار آویخته می‌شد، نسیمی پوستش را پاره و از بدن جدا می‌نمود، زکریا آن را شقه و سلاخی می‌کرد ]بانو[ عینه برّه را طبخ می‌نمود و بالاخره برّه‌ی آماده جهت صرف به حضور آورده می‌شد و پس از صرف، استخوان‌های برّه‌ی را درون پوستش می‌گذشتند.»۴۶

گویا دنباله‌ی روایت چنین است که شاه فضل ولی ، با کراماتی که داشت با عصای خود بر آن پوست زده و برّه دوباره زنده می‌گشت.

روزی بدون حضور و نظارت شاه فضل، نسیمی، زکریا، تُرک سربر، منصور و بانو عینه بر حسب نیاز به غذا اقدام به کشتن برّه و خوردن آن می‌کنند با این تصور که اگر کارهای شاه فضل را به مثل او تقلید نمایند برّه دوباره زنده شده و آنها نیز از گرسنگی نجات خواهند یافت ولی چون آنها مقام والای شاه فضل را نداشتند هر قدر با عصا بر پوست برّه می‌زنند برّه زنده نمی‌شود.

شاه فضل بعد از اطلاع از ماجرا عاقبت زندگی آنها را به همان طریقی پیش‌بینی می‌کند که برّه را بی‌اذن او کشته‌اند. چنان نیز شده و نسیمی که همیشه پوست برّه را می‌کند در پایان زندگی پوست از تنش کنده می‌شود.

در اینجا «در واقع همان تقسیم گوشت قربانی ایوتی ](محافظ و نگهدارندگی)[ به شکل دیگری و سیر تطوری مسلک اهل حق را بیان می‌کند که عالی قلندر (مقام ایوتی) پس از شهادت هم زنده است زیرا شهدا همیشه زنده جاوید می‌مانند که ارج آنها پس از شهادتشان شناخته می‌شود. فضل‌اللـه و علی‌الاعلی ]و نسیمی[ به عنوان منادیان شیعه و رسیدن و اتصال به سرچشمه‌ی حق و حقیقت از عناصر پرمایه‌ی ادبیات شیعه و فرهنگ غنی ایرانی تغذیه کرده‌اند و مراحل تبدیل شدن به یک قهرمان حماسی مذهبی و یا به تعبیری دیگر، جاودانگی نائل شده‌اند اما در جریان واقعیت‌ها رنگ اسطوره و افسانه به خود گرفته‌اند.»۴۷

■ آرامگاه‌های نسیمی

ـ آرامگاه حلب

بعد از شهادت نسیمی در حلب دراویش حروفی و خانواده ایشان برای او مقبره‌ای ترتیب داده و آن مقبره زیارتگاه اهل حق و حقیقت گردید. «رسول رضا شاعر نامدار آذربایجان شوروی که در سال ۱۹۶۸ میلادی در رأس هیئتی از معارف و هنرمندان آن سامان از مقبره‌ی شاعر در سوریه دیدن کرده است، در روزنامه ادبیات و اینجه صنعت چاپ باکو چنین می‌نویسد:

در شهر حلب کوچه‌ای به نام نسیمی وجود دارد که آرامگاه شاعر و همچنین خانه‌ی قریب ۴۰ ـ ۵۰ خانوار از اعقاب شاعر که هنوز نام جد بزرگ خود را حفظ کرده‌اند در این کوچه قرار دارد. در کتابخانه این شهر کتابی به ما نشان دادند به نام «مواد تاریخ شهر حلب» که در صفحه ۱۱۴ جلد هفتم آن در باره‌ی نسیمی چنین نوشته شده:

در سال ۸۲۰ نسیمی که در شهر حلب زندگی می‌کرده است در این سال کشته شده او شیخ حروفی‌ها بود و طرفداران زیادی داشت. پادشاه وقت که فزونی روزافزون طرفدارانش را می‌بیند فرمان می‌دهد او را گردن بزنند، پوستش را بکنند و بر دارش بیاویزند (ترجمه و نقل از روزنامه‌ی ادبیات و اینجه صنعت تاریخ ۲۸ دسامبر ۱۹۶۸)۴۸

ـ آرامگاه زرقان شیراز

قبلاً در بند ۴ در رابطه با محل تولد سید عماد الدین نسیمی از قول اوحدی بلیانی آوردیم که او می‌نویسد: «نسیمی مولدش از الکای ](سرزمین)[ شیراز است»۴۹ تذکره ‌نویسان متأخر با اخذ این نظریه و انعکاس آن در تذکره‌های خود معتقد گردیدند که فاجعه پایان عمر شاعر در این شهر به وقوع پیوسته است، لذا در تذکره‌های لطایف ‌الخیال، تذکره‌‌ی ریاض‌ الشعرا، تذکره‌‌ی ریاض‌العارفین، تذکره‌ی‌ مزارات تبریز، نسیمی را اهل شیراز دانسته‌اند که اگر چنین باشد طبیعی است که نسیمی باید از ترکان قشقایی بوده باشد. این تذکره‌نویسان گاه نه‌تنها او را متولد شیراز بلکه متوفی همان منطقه نیز می‌دانند. در بین شهرهای فارس از همه بیشتر شهر «زرقان» نامزد داشتن آرامگاه سید عماد الدین نسیمی هست و مرقدی از او نیز در این شهر زیارتگاه اهل دل است.

در کتاب «فرهنگ مردم زرقان» (ص ۱۹) در مورد موقعیت آرامگاه سید عماد الدین نسیمی آمده است که در چهار فرسنگی شمال‌ شرقی شهر شیراز، در خارج شهر زرقان آرامگاه سید عماد الدین نسیمی واقع و مقبره‌اش زیارتگاه مردم است و مردم از دور و نزدیک همین امروزه نیز نذر و نیازهای مختلفی را به آن مرقد مطهر اهداء می‌نمایند. این قبرستان با توجه به وجود مقبره سید عماد الدین نسیمی به «قبرستان سید» مشهور است و در محاوره‌ی روزانه مردم عوض این که بگویند به قبرستان زرقان رفتیم می‌گویند به «سید» برای زیارت رفته بودیم.

مقبره سید نسیمی حدود هفتاد سال پیش از طرف فردی به نام محمد حسن مصفا معروف به محمدحسین قناد به دنبال قبول شدن نذر و نیازش بازسازی و به صورت آبرومندانه‌ای درآمده است» ۵۰

■ شعر و خلاقیت نسیمی

عماد الدین نسیمی در ادبیات آذربایجان همچو ستاره درخشانی است که تا به امروز اکثر شعرا و نویسندگان از انور پرنور او بهره‌مند گردیده‌اند. نسیمی در نیمه‌ی دوم قرن ۱۴ در آسمان ادبی آذربایجان درخشید و با اولین درخشش خود توانست شعرای پرقدرت آذربایجان از قبیل حسن اوغلو و قاضی برهان ‌الدین را در سایه قرار دهد.

او در اولین ابتکار ادبی خود توانست زبان ساده و روان مردمی را وارد ادبیات آذربایجان نماید. این سادگی و روانی به قدری دارای صلابت و استحکام شعری است که گویی بعضی از اشعار او در همین دوره‌ی معاصر سروده شده است نه در ششصد سال پیش:

سن منه یار اول ‌کی کؤنلوم بیر دخی یار ایستمز

کؤنلومـون دلداری سنسن اؤزگه دلدار ایستمـز

نسیمی با زبان روان خود توانست آیات قرآنی و احادیث نبوی و واژگان عربی را در حد اعجاز در میان اشعار خود به کار برد. او چنان در به کار بردن آیات و احادیث استادی به خرج داده که کمتر شاعری بعد از او جسارت دنباله‌ روی او را در به کارگیری آیات قرآنی به خود داده است.

والضحانین آفتابی‌دیر یوزون

جامع‌الحسنون کتابی‌دیر یوزون

محشرین یوم‌الحسابی‌دیر یوزون

جنتین شمع و شرابی‌دیر یوزون۵۱

نسیمی از اولین شاعران آذربایجان است که فکر و ایده‌های فلسفی را به ادبیات آذربایجانی وارد کرده است. شاعر در غزل:

منده سیغار ایکی جهان، من بو جهانه سیغمازام

گــوهر لامکـان منـم، کــون و مکـانـه سیغمازام

مهارت و استادی خود را در ارایه همین مضامین فلسفی اثبات کرده است.

شعرهای نسیمی در بحرها و وزن‌هایی سروده شده که گاه از اکثر آنها آهنگ درونی و موسیقی کلمات را به راحتی می‌توان احساس کرد:

یاره هر‌ ساعت سلام‌ اولسون سلام

عشرت و عیشی مدام اولسون ‌مدام

یارسیز صحبت حرام اولسون‌حرام

یاره بو معنی تمام اولسون تمام

شاعر در بعضی از اشعار خود منصور حلاج را الگوی خود در پایبندی به عقاید خود دانسته و همچو او در آرزوی شهادت است:

همچو منصور اناالحق زده از غایت شوق

بـــر ســردار بــلا نعـره ‌زنــان می‌آیــم

شاعر به ویژه در غزل ‌سرایی سرآمد شاعران آذربایجانی است. او در به کارگیری جناس استادی تمام‌عیار است. او در غزلی اشاره می‌کند که «هلال ماه» از دیدن زیبایی «هلال ابروی» یار است که چنان لاغر گردیده و گل سرخ از سرخی گونه‌های یار است که چنین رنگ سرخی به خود گرفته است.

هلاله دؤندی قمر قاش‌لارین هلالیندان

بویاندی قانه قیزیل‌گل یاناغین آلیندان

اگر نسیمی را بخواهیم در یک کلام معرفی نماییم باید بگوییم که «اشعار نسیمی» شاه اثر ادبیات آذربایجان است و نسیمی آغازگر دوره‌ای از ادبیات آذربایجان است که خود «سلطان ادبیات» آن دوران می‌باشد، دورانی به نام «دوران نسیمی»:

آی‌ایله گونش یوزون حیرانی‌دیر

مشک ‌ایله عنبر‌ساچین‌ترخانی‌دیر

چون ‌نسیمی عالمین سلطانی‌دیر

دؤر اونون، دؤران اونون دؤرانی‌دیر۵۲

■ اعلام سال نسیمی از سوی سازمان بین‌المللی یونسکو

سازمان بین ‌المللی یونسکو در جهت ارج‌گذاری به شعرای کشورهای مختلف در هر سال، سالی را به نام یکی از شعرای بزرگ یا ادیبی سترگ نامگذاری می‌کند که تا به حال برای کشورهای ترک ‌زبان «سال دده‌قورقود»، «سال ماناس»، «سال فضولی»، «سال مولانا جلال ‌الدین رومی» و سال ۲۰۰۸ میلادی را نیز «سال محمود کاشغری» نویسنده «دیوان اللغات تُرک» اعلام کرده است.

به مناسبت سال نسیمی صدها مقاله و کتاب و تحقیق و بررسی در تمامی کشورها در مورد نسیمی چاپ و منتشر شده است. سازمان یونسکو در حقیقت با اعلام سال ۱۹۷۳ به عنوان «سال نسیمی» کمترین دین خود را در حق این بزرگ مرد خطه‌ی آذربایجان به جای آورده و امید می‌رود که در سال‌های آتی نیز علاوه بر چاپ و نشر کتب و رساله و مقاله، فیلم‌هایی از این شاعر بزرگ و زندگی پرفراز و نشیب این مرد سترگ تهیه و پخش گردد.

[ پنجشنبه سی و یکم فروردین ۱۴۰۲ ] [ 10:2 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا