لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

چرا جامعه ما را ملزم به (چیزی شدن) می کند؟


راه اساسی رهایی از اسارت هویت فکری آگاهی به مجموعه قضایایی است که منجر به تشکیل پدیده ای به نام (من) شـده اسـت. حصـار هویت فکری به دنبال ترس و ضرورت "چیزی شدن" شکل گرفته است. اکنون آگاهی ما تا این حـد پیش آمده است که می دانیـم عوامل ترس و تهدید اولاً حالا دیگر وجود ندارند. ثانيـاً بـه فـرض آنکه وجود داشته باشند، از یک حصار ذهنی چه کاری ساخته است؟ این حصار دفاعی فقط در ذهن خود ماسـت، نـه بيـن مـا و عوامل برونی تهدیدکننده. آن پسری که در ذهنش یک سرهنگ دفاعی ساخته بود آیا فردا زیر شلاق برادر قرار نمی گرفته است؟ پس حصار فکری از این لحاظ هیچ نقش و مصرف و کاربرد واقعی ندارد. می ماند بعـد دیگر، یعنی نقش و فایده آن از نظـر "چیزی بودن".
از این بعد هم باید توجه کنیم که این یک اشتباه واضح است که جامعه بر ما تحمیل کرده است که از ذهـن خـود بـرای خـود چیزی به نام شخصیت یا هویت بسازیم. جامعه خود ذهـن مـا را وسیله ساختن آن چیزی قرار داده است که باید بشویم. این یعنی چه؟ آیا این شدنی است که من بكوشـم تـا از ذهـن خـودم بـرای خودم هویت بسازم؟ تعلقات نمودها و رفتارها دلیل وجود صفات معنوی نیست. تـو اگر تمـام ثروت دنیا را هم داشته باشی معنایش این نیست که یک صفـت و کیفیت روانی هم به نـام مـثـلا تشخص و ابهت و بزرگی در تو وجود دارد. اگر تهی دست هم باشی دلیل آن نیست که صفتی به نام حقارت در تو هست. یا اگر صد بار هم به صورت مـن ســیلی بزنی دلیل آن نمی شود که صفتی هم به نام شجاعت در تو وجود دارد. حال آنکه ما وجود روانی خود را بر مبنای همین چیزها بنا کرده ایم.
یکی از ظالمانه ترین و مخرب ترین تحميلات محیط بـر انسـان ضرورت ”چیزی شدن“ است. در جریان "شدن"، انسـان بی بنیاد می گردد، بی "علت" می گردد. چیزی را که می خواهـد بسازد یا بشود، فکر خودش است. "علت" و "معلول" فکر خود اوست. برای اینکه این معنا را بهتر درک کنی، اصالت انسان را در نظر بگیر.
جوهر و فطرت اصیل انسان علت رشد و شکوفایی هـمـان فطرت است؛ آن جوهر علت است و شکوفایی معلول آن. حـال آنکه در فكر، یعنی در فکـری که وسیله "شـدن" قرار می گیرد چنین رابطـه ای وجـود نـدارد. همـه اش تصویر و تعبـير الفـاظ و صورتهاست. انسانی که اسیر هویت فکری می گردد، درونش عقیم، غیربارور و غیرشکوفا می ماند. وجـودش بی علت می ماند؛ تق و لق و بی باعث و بانی میماند.
ما نباید کثرت فکر را به حساب شکوفایی آن بگذاریم. این نکته است که باید به آن توجه کنی. یکی از علل شلوغی و پیچیدگی ذهن، کثرت فكرهاست. ولی ببیـن كـثرت فكرهـا حـاصل چه جریانی است: تو چند تصویر از خودت در ذهنت نـگه داشته ای و همان چند تصویر را عبارت از "من" یا هویت خویش میدانی. مثـلاً اينكـه مـن حقـيرم، مـن زرنگم، مـن بی عرضه یا باعرضه ام و از این قبیل. بعد براساس هر یک از این تصویرها تو هزارهـا يـا بـدون مبالغـه میلیون هـا بـار فـکـر کـرده ای. تصویـر "حقارت" یک تصویر است. ولی تو در هزارها مورد و موضوع به همین یک تصویر اندیشیده ای.
امـروز چنـد بـار شغل و سـواد و شهرت و سرولباسـت را بـا مـن مقایسه کرده ای؛ و بـه خـودت گفته ای من حقیرم. روز دیگر به علت رد شدن خودت در کنکور و قبول شدن پسر خاله ات باز گفته ای من حقیرم. روز دیگر به علـت فلان رفتارت باز گفته ای من حقیرم. اگر خوب توجه کنی میبینـی تمام زندگی مـا عبـارت است از پلکیدن ذهنی در لابلای چند تصویر.


محمد جعفر مصفا
رابطه
ص 23 و 24

[ دوشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 8:8 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا