|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
بترس از من که من بد منی هستم ....
نفس عمیقی کشید و روی زمین نشست قدرت درونی خود را رها کرد او کسی بود که با خود جنگید و پیروز شد کنون او را از چه میترسانی از مرگ از زندگی در قفس از چه ؟؟؟؟ فقر را به چشمانش دید و با درد بزرگ شد و با رد کمربند روی کمرش قد کشید و با کتک خوردن هایش مرد شد ... مرا از چه میترسانی بگو ... جوانی که سوخت و جوانی نکرد و جوانی که تاریک تر از تاریکی شد و جوانی که همچون آتشفشان خاموشی به یک باره رها شد ... آری من همان طفل دیروزم که با درد رشد کردم من همان من هستم از من بترس که چون من دیگر نمی آید ... بترس از خشم من که خشم من خشم خدایان است و بترس از قدرت من که زمین را به لرزه در می آورد ... همچون پرنده ای روی ساختمان های شهر پرواز میکنم همچون عقابی در جست و جوی شکار هستم شکار من مار است نه گنجشک ... تو میتوانی درختی را قطع کنی اما نمی توانی تخم های پراکنده اش را در باد بیابی تو میتوانی در راه آب سد بسازی ولی آب گذر خواهد کرد ... جریان این اصل زندگی است آب هیچ گاه به عقب بر نمی گردد ... بترس از من که چون گدازه های آتش روان می شوم بترس از من که می سوزانم بترس از من که نابود میکنم و بترس از من که ترسی ندارم ... درد در سراسر وجودم رشد میکند حسرت هایم به آرزو تبدیل می شوند دنیای سیاهم به خاموشی می رود بوی خون را در دهانم احساس میکنم ... دادگاهی برایم برگزار می شود دادگاهی برای متهم کردن من به جرم انسانیت برای متهم کردن من به گفتن حرف حق ... کسی از آسمان برای تو فرستاده نخواهد شد و همانا تو تکه ای از من هستی و بترس از من که تکه ای از او هستم ... برای ساختن باید نابود کرد و برای نابود کردن باید ساخت این گریز ناپذیر است و تاریخ همواره تکرار می شود ... آزادی یعنی درون قفس دست هایت را با سیم خاردار ببندند و با دهان دوخته شده ازت بخواهند از خودت دفاع کنی ... آزادی یعنی قانون یعنی قوانینی که از ضعیف ضعیف تر می سازد و از قوی قوی تر آری چنین است ... شکستن قوانین تنها زمانی رخ می دهد که در قانون اساسی کشور دروغ نگاشته شده باشد و این پایدار نمی ماند ... استخوان های شکسته شده گلوله ها و ترکش ها چیزی برای گفتن ندارند آن ها با صدای وز وز شان می درند و پیش می روند همچون باد ... بترس بترس از مردمی که خشمگین اند بترس از من از منی که فوران میکنم بترس که ترسی از مرگ ندارم ... در کودکی با زجر بزرگ شدم و در نوجوانی با فقر رشد کردم و در جوانی با شکست مواجه شدم این منم جوانی که رها شده تا در مشکلات غرق شود ولی این من نیستم بترس که من بد منی هستم ... آزادی : یعنی تو آزادی هرچیزی در کامنت ها بنویسی ولی اگر من دوست نداشته باشم حذف می شود این یعنی آزادی ... برای کسی که چون من و تو بود و الان پیکرش در حال تجزیه شدن است و قلبی که دیگر نمی زند ... [ پنجشنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۱ ] [ 8:43 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||