لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

و حضور تو همچون عابر
از چشم­های طولانی من می­گذشت
به عینک سوگند
که من همیشه بومی پلک­های تو بوده ام
همچون شاعری چهار حرفی
که همیشه بومی لب­های تو خواهد ماند
و قسم به اخم!
که آن لبخندهای خالی
روزی از روزها
همچون برگ­های نعنا به جای من لب­هایت را می­سایند
حالا مرا میان دو تصویر
طوری ببین
که شمایل قبری کُهَن از برابرت بگذرد
نزدیک­تر که آمدی
سنگ کوچکی بردار
و سه بار بر سینه­ام بکوب!
دق الباب
یعنی شاید یک نفر در را بگشاید…

[ چهارشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۱ ] [ 18:11 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا