
و حضور تو همچون عابر
از چشمهای طولانی من میگذشت
به عینک سوگند
که من همیشه بومی پلکهای تو بوده ام
همچون شاعری چهار حرفی
که همیشه بومی لبهای تو خواهد ماند
و قسم به اخم!
که آن لبخندهای خالی
روزی از روزها
همچون برگهای نعنا به جای من لبهایت را میسایند
حالا مرا میان دو تصویر
طوری ببین
که شمایل قبری کُهَن از برابرت بگذرد
نزدیکتر که آمدی
سنگ کوچکی بردار
و سه بار بر سینهام بکوب!
دق الباب
یعنی شاید یک نفر در را بگشاید…