لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

اپیزود اول : یکشنبه ۲۵ اردیبهشت

کاغذها و نوشته هایم را مرتب میکنم و داخل کیف کهنه ام می گذارم 

معجون عجیبی شده اند 

هم نوشته هایم و هم محتویات داخل کیفم 

 در کیفم مثل چنته ی درویش های دوره گرد همه چیز پیدا می شود 

کیفم را روی میز خالی میکنم تا وسایل را دوباره بچینم :

از قند و چای و قهوه  و دمپایی و شانه و ماسک گرفته تا کتاب و دفتر و برگه و  خودکار و کلید و استامینوفن و قرص معده و ...

سس مایونز اینجا چه می کند 

ساعت حدود نه شب است

یک ساعتی است کتابخانه را تعطیل کرده ام ولی خودم هنوز روی صندلیم نشسته و در افکار منحرف خویش غرق هستم 

گر چه مدت هاست که ذهنم کارایی لازم را ندارد و مثل لامپ نیم سوز پر پر می کند ولی اگر با چراغ قوه سوراخ سنبه هایش را بگردم شاید هنوز در گوشه و کنار طاقچه های خاک گرفته اش چیزهای بدرد بخوری پیدا شود ... 

سرکی در ذهنم میکشم 

خوش بختانه سلولی که عشق را در آن زندانی کرده ام هنوز قفل است ... از پنجره ی سلول،  نگاهی به عشق می اندازم 

جرمش خیلی سنگین است ، قاتل است 

محکوم به حبس ابد 

 گوشه ی دیگر ذهنم چیزهایی توجه خودشان را به من جلب میکنند 

عجیب است 

پرتره های نقاشی از آدم های مختلف 

اکثر آدم ها غمگین و ناراحت به نظر می رسند 

غیر از تابلوی مادربزرگم 

برق خاصی که در نگاهش است حاکی از امید و آرزوست 

سرگذشتش را  با خط قشنگی زیر ش نوشته ام :

زرین خانم ، آخرین بازمانده طایفه ی جوانمردان. شیرزنی که تا نفس آخر چیزی برای خود نخواست و تا آخرین قدمی که برداشت از زندگی ناامید نشد 

(تولد ۱۳۰۶ وفات ۱۳۹۷)

روبروی یکی دیگر می ایستم 

زیرش به انگلیسی نوشته : 

The sun girl's

.............

چهره ی بعضی ها یواش یواش ، دارند محو می شود 

گالری نقاشی در زندان چه می کند!!!!!

چشمانم را باز میکنم 

.

.

دیر شده دیگر باید به خانه برگردم 

 

 

اپیزود دوم 

بعدا

[ چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۱ ] [ 0:2 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا