لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

 دیشب خواب دیدم در در باغی زیبا و زیر درختان سرسبز  تنها نشسته ام . 

ناگهان قامت محو تو از دور پیدا شد، 

من باتعجب تو را نگاه می کردم که چه خبر شده و آفتاب از کدام طرف بیرون آمده ...

کسی از پشت سر اسم مرا صدا می کرد 

من برگشتم تا ببینم چه کسی است 

ودر جواب صاحب صدا می گفتم : بله ، اینجا هستم 

تو همچنان داشتی به سمتم می آمدی 

با خودم می گفتم که زیبایی چهره ات نسبت به قبل چند برابر شده است 

می خواستم همین را بگویم ولی نمی دانم چه شد که نگفتم 

تو اصلا حرف نمیزدی و فقط نگاه می کردی 

بیشتر حسی معنوی بود 

همچنان از پشت سر کسی مرا صدا می زد 

اما من اهمیت نمی دادم 

حالا باغ کوچک شده بود بود و فقط محدود به چند درخت بود 

اما فضا مثل قبل زیبا و دلنشین بود 

با خودم کلنجار می رفتم و در ذهنم دنبال جمله ی زیبایی می گشتم تا حرفم را شروع کنم 

اما تو با زبان بی زبانی می گفتی که نیازی  به حرف زدن نیست 

و ناگهان از خواب پریدم 

 

 

[ سه شنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ ] [ 20:33 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا