|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
|
نوشته :جلال صابری
به محض سوار شدن توی تاکسی بوی عطر زنونش تمام تاکسی داغون و زوار درفتم را فرا گرفت . توی آیینه نگاهی کردم و گفتم : خانم کجا تشریف می برین : با دستمال رژ لبش و پاک کرد و گفت : تجریش خیابان سوم شرقی ، کوچه اقاقیا . کلید انداختم توی سویچ و گاز شو گرفتم ، صدای جیغ لاستیک های مارشال ماشینم خیابان خلوت را فرا گرفت . خیابان های تهران را مثل کف دست بلد بودم ، انداختم توی فرعی ها تا سریع تر برسم . آخه اون روز حسابی کلافه بودم . توی راه همش آیینه وسط را می پایدم .آدم فضولی نیستم و کمتر به مسافرها توجه می کنم ، آخه روزانه باید هزار تاش رو جابه جا کنم ، تا بتونم خرج این لگن را و قسط عقب افتاده شم بدم . اما این یکی فرق داشت نوع نگاهش ، طرز کلامش ، پاک فکرم را برده بود سمت خودش ، دلم می خواست یه جورایی سر از کارش در بیارم . بوی عطر را بهونه کردم و گفتم : می بخشید خانم حمل بر بی ادبی نشه ؟ می تونم بپرسم اسم عطرتون چیه ؟ آخه بوی خوبی داره ، می خوام برای روز زن برای همسرم بخرم . ابروهاشو بالا انداخت و خنده ای کرد و گفت : فکر نکنم با این درآمد کمت بتونی ، کلی هزینه اشه . قوپی آمدم و گفتم : پول مثل چرک کفِ دسته خانم ! خنده ای کرد و گفت : معمولا آدم هایی که لاتی صحبت می کنن از این محبت ها بلد نیستن به خانم هاشون بکن ! برای اینکه کم نیارم گفتم : یه اسم گفتن که اینقدر سوال پرسیدن نداره ؟ و با عصبانیت دنده را جا زدم . لباشو به هم فشار داد و گفت : لیدی میلیون یادته می مونه . زیر لبم گفتم : ل لیدی . آره یادم می مونه ، همین اسم بهونه خوبی شد تا یه کم با هم صحبت کنیم توی فاصله راه کلی با هم حرف زدیم در مورد جامعه و مردم و گرونی و این جور چیزها ، از طرز کلامش و حرفهاش بر می آمد که آدم مدرن و امروزی و با سوادی هستش . اینقدر گرم صحبت بودیم که نمی دونم کی سر از آدرس در آوردم . روبه روم را نگاه کردم نوشته بود کوچه اقاقیا گفتم خودشه . لبخندی زد و گفت آره ، حالا که هم صحبت خوبی بودین . اگر اشکالی نداره یه چند دقیقه منتظر بمونین هر چی هزیته اش میشه تقدیم می کنم . به محض رفتنش صدای ضربان قلبم بیشتر شد . یه حس عجیبی بهش پیدا کرده بودم . اصلا کلافگی و عصبانیتم کلا از یادم رفته بود . یه نیم ساعتی گذشت لنگ توی ماشین رو در آوردم یه دستی به شیشه غبار گرفته ماشین کشیدم و با خودم گفتم : دختر خوبی به نظر می آمد ، مثل اونایی که منتظر ساعت اعدامشون هستن هی ساعت را نگاه می کردم و می گفتم نیومد ، نکنه ما را سر کار گذاشت ، دلم هزار تا راه رفت ، نکنه اینم از اون دخترهاست ، توی همین فکرهای بد بودم که با یه حالت پریشون آمد و وایساد روبه روم ، از سر وضع آشفته اش فهمیدم یه اتفاقی افتاده ، توی چشام زل زد و گفت : چیه نکنه باید به تو هم جواب پس بدم ، گفتم : ما از اوناش نیستم ، شما هم یه کم حیا کن خانم ، با یه حات عصبانی گفت : شما کرایتون را بگیرن ، هر چه قدر باشه می دم ، و بعد دست کرد توی کیف چرمی زنونش و یه مقداری پول درشت در آورد و گفت : چقدر باید بدم ، توی چشماش نگاه کردم و گفتم : این پول ها خوردن نداره ، توی چشام زل زد و گفت : این جور در مورد مردم قضاوت می کنین ، گفتم : تا نگی این پول ها رو از کجا آوردی ، نمی گیرم ، این پول ها حرامه . یه سیلی محکم بهم زد برق از صورتم پرید و نشت توی ماشین و گفت : حالا برو هفت تیر . توی کل عمرم سیلی به این محکمی نخورده بودم توی این فکرها بودم که در آمد و گفت : من یه پرستارم ، اینم کارت پرستاریم اکثر اوقات میام خانه این بالا شهری ها به عنوان پزشک خصوصی آمپوها و داروهای مریض ها را می دم و کارها پانسمانشون رو انجام می دم و نظافت خانه شون رو . بعضی ها از این پولدار ها اکثرا تنها زندگی می کنن این کار هرروزمه . الان هم خانه این پیرمرد کثافت بودم مردیکه احمق هفتاد سالشه هنوز دنبال زن می گرده ، اگه به خاطر دخترش نبود نمی رفتم کارای این کثافت هرزه را انجام بدم . حرفاش روم یه کمی تاثیر کرد و قیافه آدم های پشیمون را بخودم گرفته بودم و همش توی فکر خودم و این روز کلافه بودم . اونم شیشه پنجره را باز کرده بود باد سردی می وزید دم دم های غروب بود . کم کم به میدان هفت تیر نزدیک شدم که سکوت را شکوند و گفت : همین کنارا وایسا بقیه را پیاده می رم . کنار خیابان ایستادم . 20 هزارتومان پول داد و گفت : این کرایه ، بعد دست کرد توی کیف چرمی زنونش و گفت : این عطر را از طرف من هدیه بده به همسرت آخه شوهر نازنیینی داره ، توی چشاش نگاه کردم و گفتم : من دروغ گفتم : مجردم ، از شما خوشم آمد عطر را بهونه کردم . مثل آدم هایی که رو دست خوردن نگاهم کرد و گفت : دروغم که می گی ؟ آقای راننده ، و بعد نشت توی ماشین . حالا بعد از گذشت سه ماه ، دوباره بوی عطر زنونش توی ماشین پیچیده و منم دارم با لنگ شیشه ماشین را پاک می کنم دوباره مثل همون روز اول آشنایی همون روزی که یه سیلی به هم زد کلافه ام و دلتنگ . به حلقه توی دستم نگاه می کنم وبا خودم می گم چه ملاقات تلخی باعث بوجود آمدن این عشق شد . توی همین فکر هستم که صدای پاش ، صدای زندگی می یاد . و من بی اختیار بر می گردم تا ..... 21/شهریور ماه 92 صابری آدرس وبلاگ :/khorshidandimshk.blogfa.com برچسبها: داستانی کوتاه, جلال صابری [ شنبه چهارم آبان ۱۳۹۲ ] [ 18:23 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||