لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 
 

نگاهی به شعر شفیعی کدکنی

 

شفیعی کدکنی در مصاحبه ای می گوید پدرش مرد دین بوده و مادرش اهل ادب. حافظ را از مادر آموخته و از معاصرین ابتدا دل به فرخی یزدی بسته بود و با او نگاه سیاسی پیدا کرده بود. با شعر نو سر سازگاری نداشت تا این که با توللی و اخوان آشنا می شود. پدر و مادرش دوست داشتند مجتهد شود و او با طلبگی آغاز کرد و هرگز به مدرسه نرفت ولی سرانجام عشق به ادبیات غلبه کرد و و لباس طلبگی از تن بیرون کرد.

 

آثارش شامل 7 مجموعه شعرند:

 زمزمه ها (1344) شبخواني (1344) از زبان برگ (1347) در كوچه باغهاي نشابور (1350) مثل درخت در شب باران (1356) از بودن و سرودن (1356) بوي جوي موليان (1356).

"زمزمه‌ها" مجموعه غزليات كلاسيك با رنگ و بوي سبك هندي است.

 " شبخواني" دوره گذار از شعر كلاسيك به شعر نيمايي شامل چارپاره‌ها و اشعار نيمايي با رنگ و بوي رمانتيسم، نگاه حسرتبار، حماسي و تراژيك به ايران باستان و طبيعت گرايي.

 " از زبان برگ" سرآغاز تحول جديد شاعر با نگاه اجتماعي، عرفاني و طبيعت گرايي.

  "در كوچه باغهاي نشابور" شعر اجتماعي شاعر است كه متكي بر سمبوليسم اجتماعي است. شعر "سفربخير" در همين مجموعه است.

 " مثل درخت در شب باران" تاملات اشراقي و عاشقانه است.

 " از بودن و سرودن" و "بوي جوي موليان" گرايشات اجتماعي و اشراقي و فلسفي و طبيعي است.

 

اشعار اجتماعیش:

شفیعی اساسا شاعری منتقد و ناراضی است . او این احساسش را به خوبی و کوتاهی چنین بیان می کند:

آن چه می خواهم نمی بینم، و آن چه می بینم نمی خواهم.

و نا رضایتی خود از آلودگی های دنیا را چنین موجز و زیبا به تصویر می کشد:

آخرین برگ سفرنامه ی باران، این است:

که زمین چرکین است.

 شاعر جهان را موزون می خواهد و دلش می خواهد بدان وزنی دلخواه دهد اما :

به خود گفتم که در این عمر کوتاه

سرودن خواهمش در وزن دلخواه

حریفان ناگهش از من ربودند

به وزن دیگری آن را سرودند

 

اما شاعر از عاقبت کار ناامید نیست:

« جهان » با این بدی مقرون نماند

چنین کژ نظم و ناموزون نماند.

شاعر با حسرت و آرزو به زمانی می اندیشد که همه ی مردم در ارکستری هماهنگ، سرود هستی بخوانند و شادی همه ی هستی در لحظه ای جمع شود:

تنها نه کودکان و کبوتر ها

تنها نه دسته گل شیپوری

در این سرود جامع می خواندند

حتی صدای زنجره را نیز

می شد کنار صوت قناری شنید و دید

و شادی تمامی هستی را

می شد

در رشته ایْ زِ لحظه، آن جا به نخ کشید.

ولی افسوس که اکنون انسان از طبیعت فاصله گرفته و صدایی جز صدای طبلی تمامیت خواه باقی نمانده است:

اکنون میان میدان

تنها دهانِ طبل گشوده ست

طبل دهانْ دریده، طبل دغلْ درای.

و تامْ تامِ طبل که دیگر تمام و

تام.

 

و در آستان آزادی می سراید که طلب آزادی جز لایتجزای پویه ی آدمی است :

چنان که ابر، گره خورده با گریستنش،

چنان که گل، همه عمرش مسخّرِ شادی است،

چنان که هستی آتش، اسیر سوختن است،

تمام پویه انسان به سوی آزادی است

 

او گاه از نیرو های ماورایی مدد می خواهد و آرزوی رسیدن یک منجی سیمرغ سان را دروانفسای غلبه ی اهریمنان- که عرصه را بر آزادگان تنگ کرده اند- دارد. سیمرغی که پیوندگاه آسمان و زمین است و بر ستیغِ البرزِ مه آلود آشیان دارد. این مه آلودگی و ارتفاعِ دور از دسترس و راز آلوده است که سیمرغ و البرز را به مرجع و ملجا آزادگانِ نومید تبدیل می کند.اما این دوره ی افسانه و قصه دیری است که گذشته است و شاعرخودش هم بدان باور ندارد:

در گذر باد

می زند فریاد:

«- از ستیغ آسمان پیوندِ البرزِ مه آلوده

یا حریرِ رازبفتی قصه های دور،

بال بگشای از کنام خویش

                     ای سیمرغ راز آموز!

بنگر این جا در نبرد این دژ آیینان

عرصه بر آزادگان تنگ است

کار از بازوی مردی و جوانمردی گذشته است

روزگار رنگ و نیرنگ است....

اینک این جا شعله ای بر جا نمانده در سیاهی ها

تا پَرَت در آتش اندازم

و به یاری خوانمت...

بشنو این فریادها را بشنو ای سیمرغ

وز چکادِ آسمان پیوندِ البرزِ مه آلوده

بال بگشای از کنامِ خویش .»

گاه دلتنگی و ملالتش را از غریب ماندن در وطن خویش مویه می کند و او در وطن خویش احساس غربت می کند و به بنفشه ها غبطه می خورد که میهن سیّاری دارند که در جعبه ای چوبی می توان حملش کرد و می توانند خاک و وطنشان را به هر کجا که دوست دارند ببرند:

ای کاش ...

ای کاش آدمی وطنش را

مثل بنفشه ها

( در جعبه های خاک )

یک روز می توانست، همراه خویشتن ببرد هرکجا که خواست.

در روشنای باران،

در آفتاب پاک.

وگاه چاره را در کوج و شاید فرار از وطنی که نمی تواند چاره ای برایش بیاندیشد ،می بیند. شعر "سفر به خیر" که از خودِ شفیعی هم معروف تر است، از این قبیل است:

-به کجا چنین شتابان ؟ گون از نسیم پرسید

-دل من گرفته زینجا

هوس سفر نداری ز غبار این بیابان ؟

- همه آرزویم اما

چه کنم که بسته پایم

به کجا چنین شتابان ؟

-به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم

-سفرت به خیر !‌ اما تو و دوستی، خدا را

چو از این کویرِ وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران، برسان سلام ما را

 

شفیعی نگران پر پر شدن کتابِ تاریخِ  ملتی است که بیدادِ باد  سطرهایش را فرو می شوید تا موریانه های تاریخ آن را تکه تکه سازند:

کتاب هستی ما، این سفینه، این دریا

که موجْ موجش دلکش ترین ترانه های وجود است

در آستانه ی بیداد باد

دارد اوراق می شود،

فریاد!

و سطرهایش را دارد جاروب می کند، آشوب

کتاب هستی ما این کتیبه ی خیام

کتاب هستی ما این سرود فردوسی

کتاب هستی ما این سماع مولانا

کتاب هستی ما این ترانه ی حافظ

کتاب هستی ما را

که موریانه

زِ هر گوشه

توشه ای کرده است.

 

در شعری با عنوان هزاره ی دوم آهوی کوهی نقش آهویی بر کاشی های لاجوردی او را به اعماق حُزن آلود تاریخ می برد:

لاجوردِ افقِ صبحِ نشابور و هری ست

که درین کاشیِ کوچک متراکم شده است

این چه حزنی ست که در همهمه ی کاشی هاست؟

جامه ی سوگ سیاووش به تن پوشیده ست.

این طنینی که سُرایند خموشی ها،

از عمقِ فراموشی ها

بوته ی گندم روییده برآن بامْ سُفال

باد آورده ی آن خرمنِ آتش زده است

که به باد آوَرَد از فتنه ی تاتار مرا[1].

وان کتیبه

که بر آن نامِ کس از سلسله ای،

نیست پیدا و

خبر می دهد

از سلسله ی کار مرا.

در فضایی که مکان گم شده از وسعت آن

می روم سوی قرونی که زمان برده زِ یاد

گویی از شهپرِ جبریل در آویخته ام

یا که سیمرغ گرفته ست به منقار مرا.

تا کجا می برد این نقشِ به دیوار، مرا ؟

تا بدانجا که فرو می ماند،

چشم از دیدن و لب نیز زِ گفتار مرا.

 

قطعه ی "دریا" اما رنگ وبوی سیاسی- حماسی دارد و شاعر برای طوفانِ قدرت خط و نشان می کشد::

حسرت نبرم به خواب آن مرداب

کارام درونِ دشت شب خفته ست

 دریایم و نیست باکم از طوفان

 دریا همه عمر خوابش آشفته ست

 

و از عاشقانِ واقعی، طلب حرکت و جنبش می کند:

خطی، این لحظه زِ دلتنگی، بر این دیوار

یادگاری بنویس و به ره شکوه مپوی

گر تو خاموش بمانی

چه کسی خواهد بود

که گواهی دهد:

«اینجا، بودند

عاشقانی که زمین را به دگر آیینی

خواستند آذین بندند و

چه شیدا بودند!»

او عاشق ماندن در قحط سالِ محبتْ را هنر می داند نه از عشق گفتن از سر سیری:

خدا در خسوف است و ابلیس، تابان

چراغی برافروز تا من خدا را ببینم.

درین قحطْ سالِ دمشقی

اگر حرمت عشق را پاس داری تو را می توان خواند عاشق،

و گرنه به هنگام عیش و فراخی

به آواز هر چنگ و رودی

توان از لب هر مخنث

ره عاشقی را شنودن سرودی.

در قطعه ی "ناگزیر دهر" می گوید در همه ی تاریخ، نوابغ و پیشروان در زمان خود به انواع تهمت های ناروا نواخته شده اند:

گه ملحد و گه دهری و کافر باشد

گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد

باید بچشد عذاب تنهایی را

مردی که زِ عصرِ خود فراتر باشد.

و برخلاف دوست و استادش "اخوان"، امیدوار است و امید می دهد که در سرمای جانسوز زمستان و در زیر خروارها برف و یخ، جوانه ی گندم در حال رشد و نمو است و عاقبت سر بر می آورد:

ایستاده

« ابر و باد  و ماه و خورشید و فلک» ، از کار

زیر این برف شبانگاهیِ بدتر از کژدم،

می گزد سرمای دیْ ماهی.

کرده موجِ برکه در یخْ برفْ،

دست و پای خویشتن را گم

زیر صد فرسنگ، برف،

                     امـا

در عبور است از زمستان، دانه گندم.

 

شفیعی از سرگذشت منصور حلاج هم حماسه ای ماندنی و مشهور ساخته است:

در آينه دوباره نمايان شد

با ابرِ گيسوانش در باد

باز آن سرود سرخ اناالحق ورد زبان اوست

تو در نماز عشق چه خواندي ؟

كه سالهاست بالاي دار رفتي و اين شحنه هاي پير

از مرده ات هنوز پرهيز مي كنند

 نام تو را به رمز رندان سينه چاك نشابور

در لحظه هاي مستي

 مستي و راستي

 آهسته زير لب تكرار مي كنند

وقتي تو روي چوبه ي دارت

خموش و مات بودي،

 ما انبوه كركسان تماشا

 با شحنه هاي مامور،

-مامورهاي معذور-

همسان و همسكوت مانديم

خاكستر تو را بادِ سحرگهان

هر جا كه برد مردي ز خاك روييد

در كوچه باغ هاي نشابور

 مستان نيم شب به ترنم

آوازهاي سرخ تو را باز ترجيع وار

زمزمه كردند

نامت هنوز ورد زبان هاست

عرفان شفیعی:

شفیعی گرایشی عمیق به عرفان دارد و یکی از ارزشمند ترین کارهایش تحریر شرح احوال عارفان دیارش است. اما علاقه ی او به نوعی عرفان اجتماعی است که در قطعه ی مربوط به حلاج به خوبی تمام رخ نموده است.

علاوه بر عرفان اجتماعی، شفیعی به شدت درگیرِ عرفان آفاقی و طبیعی هم هست. عرفان شفیعی همانند عرفان سپهری رنگ و بوی ناتورالیستی هم دارد. او در سیری آفاقی به خود و نفسِ خود نزدیک می شود. صبح یک باغ یا آرامش یک سنجاب او را مست و شیدا و بی خویشتن می کنند. کسی گفته بود تماشای یک سنجاب برای متقاعد کردن میلیون ها کافر بسنده است و از چشم شاعر درخت معجزه ای است گویا و خموش که در لحظات بی خویشی با او سخن می گوید ولی شاعر واژه ای برای توصیف کنه و عمق این لحظات نمی یابد:

صبح زود بود،

باغ پر صنوبر و سرود بود.

هر گیاه و برگچه در آستانه ی سحر،

آن صدای سبز را،

زان سوی جدارِ حرف و صوت می چشید.

آن صدا که موسی از درخت می شنید.

گرچه خویش را زِ خویشتن

تکانده بودم و رها شده،

باز هم در آن میان غریبه بودم و کسی،

از حضور من خبر نداشت.

هر چه واژه داشتم نثار کردم و درخت،

لحظه ای مرا به کنه خویش ره نداد.

 

ببینید چه استفاده ی هوشمندانه و عارفانه ای از ارتباط نسیم و گیاه می کند:

نسیمی

گیاه سحر گاه را،

در کمندی فکنده است و

تا دشت بیداری اش می کشاند

و ما کمتر از آن نسیمیم...

 

 در چنین لحظات خوشی، ذهن شاعر سرشار از واژه و شعر خودجوش است. چنان که در قطعه ی " از لحظه های آبی"، ساغر واژگانش را شبنم و باران سرشار می سازند:

 سبوی حافظه سرشار

و باز ریزش بارانکی ست روشن بار

 درین بلاغتِ سبز

حضور روشنِ ایجازِ قطره بر لبِ برگ[2]

و بال های نسیم از نثار باران تَر

سبوی خاطره لبریز می رسم از راه

 به هر چه می بینم؛

 در امتداد جوی و درخت

 دوباره ساغری از واژه

 می دهم سرشار

ازگفتگوی صمیمانه ی برگ با باد الهام می گیرد که آیا چرا ما از مکنوتات قلبیمان با همین صمیمیت سخن نگوییم و همچون باد از زبان برگ سخن نگوییم؟

با من بگو، بگوی صمیمانه، هیچ گاه

در زیر آسمان

هرگز لبت، تپیدن دل را

چون برگ در محاوره باد-

بوده ست ترجمان؟

و نگریستن در سکوت و عظمت آسمان شب اورا ستاره وار از تنگنای حس و جهت می رهاند:

روح ستاره ای مگر امشب

در من حلول کرده؛ که این سان از تنگنای حس و جهت

پاک رَسته ام

بیداری است و روشنی و بال و اوج و موج.

 

خیامی گریش:

شاعر خیام وار می گوید از چگونگی های عالم کمابیش سر در آوردیم ولی کسی از چرایی و مبدا هستی سخنی از سر حقیقت به ما نگفت:

در بر ادیب دهر و مکتب حقایقش

بیش و کم شنیده ایم و خوانده ایم

نکته هایی آشناست.

لیک هیچ کس به ما نگفت

مرجع ضمیر زندگی کجاست؟

و چون به ححکمت  نمی تواند معمای هستی را حل کند، به شعر روی می آورد و در مقایسه عوالم شاعران و فیلسوفان، عالم شاعران را ترجیح می دهد که عالم دل است:

هر آن راهی که دل گوید، بر آن باش

وزین بیهوده گویان بر کران باش

بهشت فیلسوفان، دوزخی بود،

نگهبان بهشت شاعران باش.

.

 از چشم هنرمند، خدا هم معنا و مفهوم دیگری دارد:

راهت به هنر، هر چه رهاتر باشد

با رهروِ روح آشناتر باشد

زان پنجره ی شگرف، چون درنگری،

آن لحظه خدا نیز خداتر باشد.

عاشقانه هایش:

تمام  آرزوهای منی؛ کاش،

یکی از آروزهای تو باشم !

 

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم

وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم

تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت

من مست چنانم که شنفتن نتوانم

ای چشم سخن گوی تو بشنو ز نگاهم

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم.

 

"در نور گل های مهتاب گونِ قالی" یک عاشقانه ی ملایم و رویایی است.

شفیعی مانند اکثر شاعران هم نسلش در عاشقانه ترین اشعارش هم طنینی اجتماعی از نارضایتی از وضع موجود را انعکاس می دهد.

زبانش:

شاعری را مثل شعبده بازی کاری دشوار و معجزه گون می داند. او از ترسِ عسس، باید کبوتران معنا را به تردستی از جوفِ کلاهش در آسمان وطن به پرواز در آورد:

 

مثل آن شعبده بازی که کبوتر ها را

می دهد پرواز،

                    از جوف کلاهی که تُهی ست

شوق پرواز و

                رهایی را،

                            زیبایی را،

از میان کلماتی که عسس یک یک را

تهی از مقصد و معنی کرده ست

می دهم اینک، یکْ یک، پرواز

و آسمان وطنم را، تا دور،

کرده ام پر زِ کبوترها،

                      اینم اعجاز!

منم آن شعبده باز!

 

 در زبان بسیاری از مدعیان شعر و شاعری کلمات و جملات آن قدر دستمالی شده اند که دیگر ترجمانِ دل آدمی و حس کرده هایش نیستند. زبان مسخ شده است؛ چون خود انسان و حس او مسخ شده اند و شاعر در قطعه ی "مناجات" دعا  می کند تا خداوند بکارت و تازگیِ نخستینِ زبان را باز گرداند:

 

و در آغاز سخن بود و سخن تنها بود           

و سخن زيبا بود

بوسه و نان و تماشای كبوترها بود       

اهرمن، خاتم ِ دانايی و زيبایی را

بُرد ز انگشتِ سليمانی ِ او          

جادوِی كرد، يكي پيرِ پليد     

كه سخن‌ (سِرِّ  قَدَر)

مسخ گرديد و سترون گردید

 اي تو آغاز،

                   تو انجام، تو بالا، تو فرود     

ای سُراينده ی هستی، سَرِ هر سطر و سرود      

باز گردان، به سخن، ديگرْ بار

آن شكوهِ ازلی، شادی و زيبايی را      

داد و دانايي را .

تو سخن را بده آن شوكت ديرين،

                                         آمين!

نیز دوشیزگی روز نخستین،

                                   آمین !

 

تتابع اضافات:

در کلام شفیعی تتابع اضافاتی- مرکب از کلمات و ترکیبات زنده و امروزی – موجز، دلنشین و در عین حال بلیغ دیده می شود. مثل :

ای گلِ  سایه رُستِ چمنزارِ تنهاییِ من

یا:

حضورِ روشنِ ایجازِ قطره برلبِ برگ

تصویر سازی :

تصویر سازی در قطعه ی " در نور گلهای مهتاب گون اقاقی " به غایت زنده و محسوس حواس است.

تصویر سازی فوق العاده ای از بدبختی ناشی از خشکسالی :

نمای دهکده، آیینه ی تهی دستی ست:

درخت خشک کجی همچو دست مفلوجی،

 شده ست بیهده از آستین جوی برون. 

تصویر سازی فوق العاده از پرواز زاغی بر زمینه ی شفق:

زاغی سیاه و خسته، به مقراض بال هاش،

 پیراهن حریر شفق را برید و رفت.


برچسب‌ها: نگاهی به شعر شفیعی کدکنی
[ یکشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۲ ] [ 16:24 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا