لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

رزو های تب گرفته ی پوچ

لخته خون های زنده ی بدنم

باید از نو تمام مغزم را

توی فنجان قهوه هم بزنم

من سرم درد می کند انگار

 

داغ تر از تنور نانوایی

یخ زدم گوشه ی اتاقی سرد

نان من را کلاغ ها بردند

زندگانی به صورتم تف کرد

من رسیدم دوباره از ته صف

 

گوسفندان چه خوب می رقصند

بین این روزهای سردر گم

داد می زد چقدر خسته شدند

چهره های گرفته ی مردم

گرگ آمد دوباره خندیدم

 

روی من هم حساب کن اخوی

شهروند کدام آبادی

دور میدان خدا ولت کرده

خود زنی زیر برج آزادی

خون خود را به باد خواهی داد

 

بغض خود را بپاش پشت سرم

عکس من مانده توی کیف عروس

سر میدان پیاده ام بکنید

صندلی های خسته ی اتوبوس

شهر از دم چراغ قرمز بود

 

مثل سرباز های ترسو که

اشتباهی گلوله می خوردند

بغض های رسیده ی مزمن

دسته جمعی کنار هم مردند

با تفنگم همیشه می جنگم

 

لابه لای جهان سومتان

اتفاقات منفی و مثبت

وسط این شلوغ بازاری

اختراع مرکب حرکت

پشت کردم به آل و اجدادم

 

دکترم داشت باز کش می رفت

از سرم فکر های چرکین را

لاشه ام روی تخت سی سی یو

کشته بودند مرد بی دین را

کفر من را چرا در آوردی؟!

[ سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۹ ] [ 12:32 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا