|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
درد همان زندگیستوسط جزیرههای بیشماری از داستان و روایت سوار بر قایق پارویی حقیری حرکت میکنم. گاه تشعشع نور بر بخشی از یک جزیره افتاده، بخشی از داستانش بر من هویدا میشود. میدانم این جزیرههای سرگردان که آرام و خاموش حول من میچرخند و من در مجاورتشان حرکت میکنم، حامل بسیار قصههایند و به واسطهی نداشتن زبان مشترک، یا فضای مشترک مرا به بسیاریشان راهی نیست. من اما خودم را چون قایقران حیرتزدهای میبینم که میان سکوت و خاموشی آنها در تاریکی محض به پیش میرود، اما به ناگاه به واسطهی انفجار درد و رنج یا به خاطر نیازی به این آدمهای دورافتاده از جهان متصل شده، لحظاتی با درد و رنج او یکی میشود. با خودم تکرار میکنم، اینآدمها یک بار یا بارها با مرگ روبرو شدهاند. این واقعیت را در چشمهای خیلیهاشان میتوان دید. تا مدتها نمیتوان دانست، این روح غریب سرشار از غم که حول آن مکان و در آن زمان شکل گرفته چیست، اما همین حقیقت که آدمهایی از دل مرگ زندگی را میجویند، چشمهای آدم را باز میکند. میدانی که آدم خوشبخت در پی پیشرفت و رشد مدرن، آن چیزی که به عنوان الگوی انسان موفق بهمان فروختهاند و نسبتی با رنج و درد و غمی چنان عمیق ندارد، هیچ وقت با کیفتی از زندگی که در مکان و زمانی چنان، قابل دسترس است نسبتی ندارد. چنین انسانی به بخش مهمی از زندگی راه نداشته و نخواهد داشت. البته که چنین بینسبتی با واقعیت حتما تنها از الگویی غیر واقعی یا شخصیتزدایی شده بر خواهد آمد چرا که ما با رنج به دنیا میآییم، با درد قدم برمیداریم و در دشواری جان میدهیم. با الگوی انسان مدرن بیدرد ما را فریفتهاند و از درد و رنجمان، یا به زبانی دیگر از خودمان بیگانه کردهاند. البته که این تصویر بیرنج که سهمی از آلام جهان ندارد، یا دروغ و انکار خود و واقعیت است، و از یک عدم اتصال عمیق با واقعیت نشئت میگیرد یا پنهان کردن وجود آن رنج آمیخته با زندگی [ چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۵ ] [ 8:41 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||