|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
|
حکایت "باز" پادشاه و پیرزن جاهل روزي "باز" پادشاهي از قصر شاهانه فرار کرد و به خانه پيرزن فرتوتي که مشغول پختن نان بود روي آورد. مهر جاهل را چنين دان اي رفيق پادشاه تا آخر روز در جستجوي باز خويش ميگشت تا گذارش به خانه محقر پيرزن افتاد و باز زيبا را در ميان گرد و غبار و دود مشاهده کرد. هست دنيا جاهل و جاهل پرست [ دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۵ ] [ 9:15 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||