|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
|
تمام داشته هایی که داشت شاعر خل تو بودی و من و احساس بود و شاخه ی گل نه اینکه فکر کنی پیش تو فقط گیجم که دیدن تو ندارد کم از ترامادول
منم که زاده ی این شهر های بی قانون بهای کودکیم بود انزوا و جنون به چشم های تو دریاچه های خشکیده به چشمه های تنم رود های بی کارون
دلم خوش است به مردن میان صلح نه جنگ به رفتن غم و این قرص های رنگارنگ به من که پشت همین انتظار می میرم به تو به سستی انگشت مانده بر سر زنگ
چرا به لمس تنت اشتباه می گویند نیازِ در بدنت را تباه می گویند به شهوتی که فقط هدیه ی خدایم بود به آرزوی شب من گناه می گویند
سرم به ساعت میدان شهر حیران است و هر که دید مرا گفت مست و دیوانه است به درد های عمیق تو بر نمی گردم اگر چه ماندن من سخت،رفتن آسان است... [ یکشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۵ ] [ 11:1 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||