لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

چندسال است

که وقتی می‌گویم باران

واقعاً منظورم باران است

وقتی می‌گویم پاییز،

واقعاً منظورم پاییز است

و وقتی به تو فکر می‌کنم،

واقعاً منظوری ندارم

چندسال است

که پاییزِ چسبیده به پنجره غمگینم نمی‌کند

از خواندن «عقاید یک دلقک» گریه‌ام نمی‌گیرد

و از عقب‌‌ انداختن چیزی نگران نمی‌شوم

دیر است دیگر

آن‌قدر مرده‌ای که نگاهم از تو عبور می‌کند

و برای دوباره دیدنت

باید آن‌قدر به عقب برگردم،

تا نسلم منقرض بشود

باید

برسم به روزهایی‌

که جایی

میان خون و خفا شروع به تپیدن کردم

من

یک قلب قدیمی‌ام

از آن‌هایی‌که سخت عاشق می‌شوند

از آن ساختمان‌های عجیبی‌که هرچه بیشتر می‌لرزند،

محکم‌تر می‌شوند

و یک‌روز می‌بینی به‌سختی می‌خندم

به‌سختی گریه می‌کنم

و این،

ابتدای سنگ‌شدن است

بی هیچ منظوری به تو فکر می‌کنم

و بی‌هیچ‎دلیلی متشکرم که دوباره پاییز است

متشکرم که هوا بارانی ست

و با این‌حال

حرف دوباره‌ای با تو ندارم

مثل دلقک بی‌دلیلی

با سنگی نهصدهزار‌ماهه در سینه

که رقت‌انگیزترین هق‌هقش را بر چهره کشیده‌است

در پیاده‌روهای پاییزهای دوباره نشسته‌ا‌ست

و برایش مهم نیست

سکه‌هایی‌که در کلاهش می‌اندازند،

تقلبی‌ست

[ یکشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۵ ] [ 10:20 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا