|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
|
چندسال است که وقتی میگویم باران واقعاً منظورم باران است وقتی میگویم پاییز، واقعاً منظورم پاییز است و وقتی به تو فکر میکنم، واقعاً منظوری ندارم
چندسال است که پاییزِ چسبیده به پنجره غمگینم نمیکند از خواندن «عقاید یک دلقک» گریهام نمیگیرد و از عقب انداختن چیزی نگران نمیشوم
دیر است دیگر آنقدر مردهای که نگاهم از تو عبور میکند و برای دوباره دیدنت باید آنقدر به عقب برگردم، تا نسلم منقرض بشود باید برسم به روزهایی که جایی میان خون و خفا شروع به تپیدن کردم
من یک قلب قدیمیام از آنهاییکه سخت عاشق میشوند
از آن ساختمانهای عجیبیکه هرچه بیشتر میلرزند، محکمتر میشوند و یکروز میبینی بهسختی میخندم بهسختی گریه میکنم و این، ابتدای سنگشدن است
بی هیچ منظوری به تو فکر میکنم و بیهیچدلیلی متشکرم که دوباره پاییز است متشکرم که هوا بارانی ست و با اینحال حرف دوبارهای با تو ندارم مثل دلقک بیدلیلی با سنگی نهصدهزارماهه در سینه که رقتانگیزترین هقهقش را بر چهره کشیدهاست در پیادهروهای پاییزهای دوباره نشستهاست و برایش مهم نیست سکههاییکه در کلاهش میاندازند، تقلبیست [ یکشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۵ ] [ 10:20 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||