تکامل دردها ..
_آنچه زمان و زندگی میدهد.
در را باز کردم و داخل تاریکی خانه شدم ، کلید چراغها را زدم ؛ نور بیملاحظهی لامپها چشمهایم را زد باز خاموششان کردم و به نور لامپ آشپزخانه اکتفا کردم، این خانه به تاریکی عادت داشت!
خسته بودم ، چهار روز بعد اسباب کشی داشتم و هنوز خیلی از کارها روی دستم مانده بود ، بیحال روی مبل همیشگی ولو شدم و چشمهایم را بستم، دلم بد جور چایی میخواست اما حال نداشتم .. چشمهایم را که باز کردم نیم ساعت گذشته بود نگاهم به پنجره افتاد، در دنیای پشت پنجرهام برف بود که داشت آرام آرام همه جا را به سپیدی میکشاند، اولین برف امسال بود نه؟!
تا الان که تقریبا از نیمهی دی ماه گذشته زمستان جز سرمایی خشک و بیرحم چیزی از خودش رو نکرده بود، اما امشب بلاخره آسمان داشت بار روی شانههایش را خالی میکرد، نگاهم پیِ رقصِ دانههای برف حین سقوط بود و فکرم زیر برفهای سالهای کودکی پرسه میزد، لبخند تلخم گویای این بود که کسی نبود حتی با ذوق صدایش کنم و با هم برف را مثل دوران گذشته جشن بگیریم ، عاشق دانههای برف بودم ،همین که برف میآمد اهالی خانه را مژده میدادم و دست در دستِ خواهرم زیر برف میرقصیدیم اما امشب نمودی جز یادآوری بیکسیهایم نبود! نه تنها زمستان و برف بلکه تمام خانه حتی دم به دم تنهاییام را به رویم میآورد! همین که تا خانه میایی و میبینی جز تاریکی کسی منتظر آمدنت نیست! ، همین که کسی را در خانه نداشته باشی تا آمدنت چایی دم کند و بعد کنارت بنشیند تا تو از روزت برایش بگویی؛ گویای عمقِ تنهاییست!
بلاخره از افکار بیسر و ته همیشگی دست برداشتم ؛ پاشدم لباس عوض کردم و بعد از شام در سکوتِ آرامِ خانه قصدِ ادامه جمع کردن وسایل به سرم زد، هنوز تا ساعت یک شب چهارساعتی بود و وسایل حتی اگر انقدر زیاد نبود ولی دست تنها بودنم کار خودش را کرده بود، دلم خوش است که حداقل فردا تعطیل است و وقت دارم به جای استراحت کارهای خانه را سر و سامان بدهم، تصمیم گرفتم وسایل غیرضروری اتاقم را جمع کنم شب بدی نبود برای نجات از قابهای عکس که تنها کارشان خندیدن به تنهاییهایم و تمسخرِ لحظههای اکنونم بود .. عروسکِ کادوی کودکیام هم جایش را زیادی روی این طاقچه گرم کرده بود و پوزخند میزد بر بزرگسالیِ سرد و بیروحم .
صندلی را گذاشتم کنار کمد و بالا رفتم ، نگاهی انداختم، جز چندتا جعبهی خفه شده در گرد و غبار و بعضی وسایل چیز خاصی اینجا نبود ، وسایل را تک تک پایین آوردم .. آخرین جعبه را که گذاشتم بالای جعبههای دیگر ، تکونی خوردند و ریختند زمین ،پایین آمدم و شروع کردم به جمع کردن، خرت و پرتهای دو جعبهی اول را که ریختم داخلشان ،رفتم سراغ جعبهی سوم! در جعبه باز شده بود محتوایش که شامل دو تا دفتر قطور و چندین دفترچه و خودکار بود پخش شده بودند روی زمین، خودکارها گرفتم دستم؛ چهار خودکار که هر کدام دلیل داشت برای اینجا بودن، دو خودکار آبی، یک خودکار زیبای فیروزهای رنگ و یک خودکار مشکی که روی آن یک بیت شعر با خط ریز نوشته شده بود .. به جز خودکار مشکی سه تای دیگر هنوز مینوشتند ، برگرداندمشان داخل جعبه و رفتم سراغ دفترچهها ؛ دقترچهای با جلدی آبی که طرح یک ماشین کلاسیک را رویش داشت برداشتم و صفحه اولش را باز کردم، نوشته بودم: سلام دفترعزیزم، امروز روزیه که تو هم وارد این زندگیِ پر پیج و خمم شدی ، پس امروز تولدت هست، تولدت مبارک ،
زیرش هم یک بیت از مولانا بود .. رفتم سراغ دفترچه دوم؛ این دفترچه قدیمیتر بود ؛ صورتی بود و روی جلدش یک دختر با لباسی قرمز خودنمایی میکرد؛ صفحه اولش همان بیت مولانا بود، صفحه دومش سه تا تاریخ تولد با سه تا اسم .. بستمش و گذاشتمش جعبه ،دو دفترچهی بعدی را هم بدون باز کردن گذاشتم کنارشان، دست بردم دفتر اول را برداشتم ؛ دفتری ۲۰۰ برگی آبی و فیروزهای ، خیلی زیبا بود و تماماً آشنا، ورق زدم تمام ورقهایش پر شده بود از یادداشتهای نوجوانیام ، تقریبا از ده سالگی به بعد فقط نوشتم و نوشتم، نوشتن برای من مثل ادامه بود، عینِ زندگی بود، اگر از حال و روحم نمینوشتم روزم شب نمیشد .. کلماتِ منِ بیست سال پیش سنگینی کردند روی دستهایم ،دفتر را بستم تا بگذارمش جعبه که نامهای از میان برگهایش سر خورد و افتاد، نامه را برداشتم ؛گویا تکهای از همان سالها بود .. دست کشیدم بر صفحهاش و تنم از لمسِ ردِ دستهای گذشتهام لرزید کاغذ بوی گذر میداد، بویِ نوجوانیهایم را
بیتفاوتی درونم تقلا کنان کنار کشید و بازش کردم و بویِ تازگیِ بهارِ حیاطِ خانهی پدر سینهام را پر کرد ، نگاهم به دختری ۱۵ ساله افتاد ، زیر درختِ توت نشسته بود و مشغول نوشتن بود ، آنچنان در افکارش پرسه میزد که گویا نسیمِ خنک زندگی را حس نمیکرد ، من اما چشمهایم را بستم و به جای او تمامِ نرمی و سبکیِ هوا را بلعیدم .. کسی گویا درونم را قلقلک میداد ، حسِ خالی بودن ، رها بودن داشتم ، نامه را بالا آوردم و چشمهایم را دوختم به کلماتش :
" نامهٔ اول : نجات .
سلام بر تو از میان روزهای تکراری ، روزهایی که گویا جز آزارم بلد نیستند! حال تحمل این خانه، خانواده و تمام آدمهای دور و برم را از دست دادهام ، حس میکنم تنها چیزی که نیازش دارم تنهایی و انزواست ، باور کن از شلوغی این زندگی خیلی خستهام و امیدوارم تویی که داری این نامه را میخوانی بلاخره به آنچه من از آن محروم ماندهام رسیده باشی ،در خیالاتم بلاخره از اینجا رفتهام ، به مشابه پرندهای پر زده و از این آدمها ، از این خانه و این زندگی دور شدهام، دلم میخواهد بروم جایی که نه کسی مرا میشناسد و نه من کسی را ، آزادِ آزاد باشم ؛ تنها و مستقل از تمامِ بندهایم ، شاید آنموقع بتوانم بلاخره زندگی را آنطور که باید نفس بکشم!
اینجا زندگی نمیبینم، نفس نمیبینم ، میخواهم آنقدر دور باشم که مجبور نباشم کنار کسی بنشینم و برایش خودم را توضیح دهم.
در خیالاتم تنها از سر کار برمیگردم خانهام ، بلاخره تنهایی را یافتهام ؛ مینشینم پشت پنجره و در سکوتِ آرامِ خانه چاییام را مزه مزه میکنم ؛ به دور از دغدغههای شلوغ و سنگین فقط من و خانهام ، من و کتابهایم و چاییام، منِ به آرامش رسیده."
واژهها ته کشیده بودند اما من هنوز گیر افتاده بودم میانِ واژههای ۱۶ سال پیش ، به خودم که آمدم جایی میانِ لبخند و اشک ایستاده بودم ، نمیدانم میان گریه لبخند میزدم یا مابین لبخند میگریستم .. نمیدانستم وسعِ لبخندم بیشتر بود یا سردی گریههایم؟!
دست بردم سمت دفتر دوم ؛ دفتری به رنگ آجری با طرحی ساده ، ورق زدم و رسیدم به همان یک صفحهٔ جدا افتاده که گویا دنبالش بودم، بازش کردم ؛ نیاز داشتم بخوانمش ؛ درونم حسی قل میخورد و قلبم را به سمت بیتابی هل میداد .. نفسِ عمیقی کشیدم و چشم دوختم به صفحهای از روزگارم که کلماتش زیر قطرههای احتمالا اشک جوهر پخش کرده بودند و روحم را درهم میپیچاند ، چشمهایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم ؛ بوی باران ریههایم را تسخیر کرد، صدای هقهقهای که میان صدای قطرههای باران گم میشد گوشهایم را پر کرد، چشم باز کردم و نگاهم را دوختم به دختری ۱۹ ساله که پشت میزش نشسته بود و مینوشت، گریه میکرد و مینوشت ؛ دخترک در خودش جمع شده بود از شدت بیپناهی! نگاهش هرازگاهی از میان کلمات بر قطرههای پشت شیشه سر میخورد و باز برمیگشت ، جوری با ضرورت و نیاز مینوشت که گویی اگر الان ننویسد خواهد مرد! از غرورِ نامهی اول خبری نبود ، آنچه بود ؛ شکستگی بود و خمیدگی، ناامیدی بود و بیتابی
نامه را بالا آوردم :
" نامهٔ دوم: شکستن!
ناامیدم، شکست خورده! امیدی ندارم که بتوانم از این روزها جان سالم به در ببرم! احساس میکنم دارم زیر این همه فشار له میشوم ، امیدی نیست، توانی نیست! گویا همین امشب زندگی به ته رسیده باشد و آنچه میبینم جز درد و بلا نیست! دارم تمام باورهایم را میبازم، در این برهه از زندگی تنها چیزی که برای من است ؛ زخم است و شکست ، حس میکنم دیگر توان ادامه دادن ندارم،دلم میخواهد کسی بیاید از دستهایم بگیرد و مرا از این دردها بیرون بکشد و ببرد جایی به دور از تمام دغدغههایم!
دلم یک زندگی آرام، یک حس عمیق بیتفاوتی میخواهد ، دلم فرار میخواهد تا شاید بتوانم کمی زندگی کنم، دوام بیاورم و پی آنچه میخواهم بدوم، خیلی خستهام.. نمیدانم بلاخره این شب صبح خواهد شد یا نه ، احساس میکنم خدا و آفتاب مرا فراموش کردهاند! از خانواده بریدهام ، از آدمها دلزدهام! ایمانم را به گذرِ زمان از دست دادهام.. احساس میکنم دیگر نمیتوانم زندگی کنم! دلم فرار میخواهد! "
نامه تمام شد ، دخترک را دیدم که بعد از ساعتها گریه گوشهای آرام گرفت و آن شب برخلاف تصورش صبح شد! روزها گذشت ، زمان نیز بیوقفه پیش رفت .. بعد از ۶ ماه بلاخره توانست آن شب را به فراموشی بسپارد، بعد از دو سال تلاشهایش کم و بیش جواب داد، پی اهدافش میرفت و باز هم از این شبها در زندگیاش آمدند و رفتند و صبح شدند و گذشتند!
تا ۱۲ سال بعدش هم اینطور گذشته بود! تا امروزش که داشت زندگیاش را مرور میکرد، نه تنها زندگی خودش که بلکه سرنوشت آدمی را !
نامه را بستم و لای ورقهای دفتر نمیهپرم گم کردم، جعبهی سوم را هم بستم و گذاشتم کنار .
پاشدم ،رفتم بیرون از اتاق .. موسیقی بیکلامی گذاشتم رو پخش و برای خودم چایی درست کردم و نشستم پشت پنجرهی خانهی رویاهایم .. لیوان به دست ، همانطور که نگاهم به شهر بود گرمای چایی را جرعه جرعه کشیدم به رگهایم ، خانه سرشار از آرامش بود .. گویا در این لحظه با تمام وجود کنار خودم نشسته ام و شاید بغلش کردهام ، خودم را ، افکار و احساساتم را کاملا واضح لمس کردم ، من این آرامش را دوست داشتم .. این لحظه تکهای از رویاهایم بوده .
" نامهٔ سوم: زندگی!
سلام بر تو بعد از سی و یک سال زندگی! چیز خاصی برای گفتن ندارم جز کمی گزارش کار : خبرهای نسبتاً خوبی برایت دارم ؛ بلاخره به اهدافت رسیدی ، خانهای که میخواستی را چند سالیست داری ، کاری که دنبالش بودی،استقلال و تنهایی رویاییت را به دست آوردی و اکنون در اتاقت همراهِ لحظههایی که تصورشان میکردی این کلمات را برایت مینویسم ، نمیدانم با خواندن جملهی بعدی چه واکنشی خواهی داشت اما میخواهم برایت بگویم ؛ اگر چه همهی آنچه را که باور داشتی رسیدن بهشان خیلی رویایی خواهد بود را بدست آوردی ، اگر چه از آن شبی که معتقد بودی اگر زنده بیرون بیایی دیگر هیچ چیز نمیتواند دردت بدهد ، زنده بیرون آمدی! اما هنوز هم زندگی همان زندگیِ پانزدهسال پیش است عزیز! هنوز هم درد و مشکلات پا برجا هستند ، هنوز هم گاهی کم میاوری و باز ادامه میدهی و روزها اینطور میگذرند ؛ با شکستن، رشد کردن و پا شدن دوباره!
و تو دیگر خو گرفتهای .. آدمی است دیگر! عادت میکند! یاد میگیرد! یادش میدهند روزگار و اتفاقات ،
پانزده سال گذشت و من هنوز هم به طور کامل آرام نگرفتهام! با تمام رسیدنها ، قهرمانبزیهایم ، عبور کردن از مشکلات باز هم زندگی تغییر نکرده،بلکه این من هستم که زندگی تغییرش داده است . آن شب را یادت هست؟ هزاران شب دیگر هم مانند آن شب و حتی بدترش را از سر گذراندی و زندهای! و نه تنها دردها تمام نشده اند! بلکه بیشتر شده اند ، از هر کدام که جان سالم به در بردی بزرگترش آمد، شدیدترش آمد ، جدی تر شدند .. هر وقت خواستی بعد هر رنج نفس عمیقی بکشی زندگی دست دیگرش را رو کرد! نه تنها برای تو! بلکه زندگی تمام آدمها این شکلیست!
گاهی یاد میگیری مشکلات را به زمان بسپاری و به گذر ایمان بیاوری و گاهی از فرداها میترسی چون بعضی مشکلات قرار است با آمدن فرداها و گذر زمان بیشتر و بزرگتر شوند، بیشتر ریشه بزنند .. من حتی الان هم از آن دردها میترسم با اینکه میدانم ته تمام اینها جز یک هیچ بزرگ نیست و ترسیدن و نترسیدن من و ماها چیزی را عوض نمیکند ، اما باز هم میترسم! آدمی زاد است دیگر!
گذر زمان عزیز! گذر زمان گویا معجزهانگیز ترین اتفاق جهان است ؛ زمان بی وقفه در همه حال میگذرد ، چه ایمان داشته باشی و چه باورش نداشته باشی، میگذرد و اتفاقات جدید، احساسات و افکار جدید، جزئیات جدید میآورد اما ذات زندگی همان است که بود! هیچ کس به ما قول نداده بود که قرار است زندگی بیدرد و رنجی تجربه کنیم!
یاد گرفتی از کنار خیلی چیزها عبور کنی و گاهی که عبور میسر نیست ، با آن کنار بیایی! یاد گرفتی لازم نیست اتقدر به تنهاییهایت بنازی! به خودت سخت نگیر ، برای خودت از خودت زندان نساز! درست است که تنهایی آرام است اما اگر کسی را یافتی که در کنارش شوق بیشتری برای نفس کشیدن داری، دستش را بگیر ..
دنبال معنای خاصی برای زندگی کردن نباش ، همین الان در این لحظه تو ذاتا در حال زندگی کردنی! برای زندگی کردن منتظر فردا نباش، منتظر اتفاق خاصی نباش، منتظر روزی که همه چیز رو به راه باشد نباش!
چون همچین روزی نخواهد آمد. تو همان موقع که زیر درخت در حیاط نشستی فرصت داری نفس بکشی و زندگی را درونت شعلهور کنی ، تو همان شب پشتِ میز باید از قطرههای باران لذت ببری ، تو باید در اکنون دم و بازدمهایت را فراموش نکنی!
نه راهِ نجاتی هست و نه کسی که بیاید از دستت بگیرد و از میان مشکلات بیرون بکشد! و نه دنیا و زندگیِ بدون مشکلی!
زندگی همین است! در همین لحظه ، همین اتاق! "
دفترم را بستم و از پشت میز پاشدم، به پنجره بزرگ اتاق جدیدم نزدیک شدم؛ آبی آسمان ، عطر بهار ، آفتابِ گرم ؛ همه چیز همانطور بود که باید! طبیعت بیتفاوت بود و در همه حالی به قوانینش ادامه میداد! مهم نیست ناراحت باشی یا خوشحال، امیدوار باشی یا ناامید ، رسم آفتاب این است فردا صبح درآید!
نفسِ عمیقی کشیدم و چشمهایم را بستم ؛ زندگی دقیقا همین لحظه مهمان روحم بود ، جریان داشت در نبض من ، مثل تمام سی و دو سال گذشته!
زندگی از جایش تکان نخورده بود!