|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
میخواهم سخن بگوییم ، اما صدایی نیست .نمیدانم این را چگونه به تو بگویم ، پس گوشه ای مینشینم و حرفی نیز بر زبان نمی اورم چیزی نمیگویم و تمام مشکلات را پای قلبم میگذارم او را مقصر میدانم و به مغزم میگویم کاری انجام دهد تا شاید قلبم ارام بگیرد یا شاید کار انجام دهد تا او دیگر احساسی نداشته باشد حداقل کاری انجام دهد دیگر مهم نیست چه کار میخواهد بکند قلبم زیادی کار دست خودش داده است دیگر حتی خودش نیز نمیتواند این درد را تحمل کند گاهی فکر میکنم که شاید اگر بیماری بگیرم و گوشه ای از اتاقم بیوفتم بهتر از این است که با دلیل های خیالی در گوشه ای نشسته باشم اگر بیماری داشته باشم انگاه دلیلی برای گوشه ای نشستن دارم دلیلی برام ناراحتی دارم دلیلی برای نبودن دارم اما اکنون چه ؟
اگر نباشم میگویند میتوانست حرف بزند میتوانست کار های زیادی بکند نمیدانند که تمام ان کار ها را امتحان کردم حداقل میتوانم بگویم برای انجام ان ها تلاش کردم ایا این تلاش نیز بیهوده است ؟ گویی حتی خود نمیدانم دست به چه کاری بزنم گاهی خنده هایمان سری به من میزنند به ان ها نگاه میکنم لبخندی میزنم زیبایم دیگر بعد از ان چیز ها شبیه قبل نشدند دیگر با ان خنده به تو نگاه نکردم و دیگر برقی در چشمانت ندیدم روزی زنده ترین روحی بودی که تا بحال به خود دیدم زنده ترین پیکری بودی که در این هستی پیدا کردم اما اکنون ؟ نمیدانم گویی تو نیز به انان پیوستی گویی دیگر تو نیز جزیی از انان هستی اکنون چه ؟
تو به من بگو ، اکنون چه کنم حالا به برق کدام سرزمین به ستاره ی دنباله دار کدام سرزمین بنگرم ؟ دیگر گویی هیچ یک از ان سرزمین ها معنایی ندارند جالب است هیچ کدام را حتی نمیخواهم نگاهی بیندازم گاهی فکر میکنم اگر حتی دیگر مرا گذری در ان ذهن شلوغت میدهی یا نه گویی حتی از ان دیگر گذر نمیکنم حداقل اینگونه فکر میکنم جالب است روزی در انجا زندگی میکردم اما اکنون ؟ اکنون گویی دیگر حتی مرا انجا راه نمیدهی ، گویی دیگر صندلی خالی یا حتی چادری خالی برای ماندن در ان سرزمین نیست اما به من بگو چیز زیادی از چشمانت خواستم؟ نمیدانم زیبایم زیرا چشمانت بی انتها بود چشمانت گویی تا سال ها ادامه داشت و تا سال ها میتوانستی در انان قدمی برداری قدمی که گویی در هر یک از ان قدم ها تمام زشتی ها و کینه های زندگی ات در ان قدم ها خلاصه میشدند و رها میشدند ، دیداری دوباره را زمانی میگذارم که در این دنیا دیگر جایی برای ما نباشد دیدادر دوباره را زمانی پیشت میگذارم که دیگر زمانه های زیادی گذشته است برای زندگی کردن دیگر دیر است زمانی که زندگی به پایان خود رسیده است زمانی که دیگر زندگی معنایی ندارد ، گذشت ، تمام خاطراتمان زیر خاک سرد زمستان دفن شده اند و انگاه که حشرات طعم قلب مرا میچشند صدای خنده هایمان را میزه میکنند انگاه که مغزم را می چشند تنها دروغ هایی که به خود برای عشق تو گفته است را میچشند زیبایم بگو در چشمانت چه داشتی که مرا اکنون به این روز انداخته ای . روزی که گویی از قعر جهنم امده است و پایانی نیز ندارد روزی که گویی روزی نارنجی بود و اکنون از شب های سیاه نیز سیاه تر است ، دروغ گفتند تمام زندگیمان را دروغ گفتند بالا تر از سیاهی نیز هست ، ان هم شب های بدون توست
نامه ناتمام. [ شنبه ششم تیر ۱۴۰۵ ] [ 10:12 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||