لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

کفاره‌ى شعری که نخواندیم و قضا شد،
با رکعتی از وصف دو اَبروت اَدا شد...!

حالم چو جوانی‌ست که یک موی سپیدش،
در چهره‌ى فرسوده‌ى آیینه دو تا شد...!

تا بابِلِ آغوش تو باز است، نپرسی!؟
نمرود چرا در دل تورات، خدا شد؟

صدها گرِه در کار من و شعر من افتاد
وقتی گره‌ى موی غزل‌پیچ تو وا شد...!

یک‌روز به بام آمدی و رخت تکاندی
این کوچه پر از رهگذر سر به هوا شد!

[ شنبه ششم تیر ۱۴۰۵ ] [ 10:6 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا