|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
|
کفارهى شعری که نخواندیم و قضا شد، حالم چو جوانیست که یک موی سپیدش، تا بابِلِ آغوش تو باز است، نپرسی!؟ صدها گرِه در کار من و شعر من افتاد یکروز به بام آمدی و رخت تکاندی [ شنبه ششم تیر ۱۴۰۵ ] [ 10:6 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||