داستان سودابه
در سرای کاووس شاه، کودکی زاده شد چنانکه گویی از نژاد پریان است؛ چهره بسان بت آزری. مژده گویان شتابان به بارگاه آمدند و گفتند بخت شاه یار گشته و فرزندی فرخندهپی به جهان آمده است؛ آنچنان که از شادی زادنش، گویی باید تخت بر ابر کشید!
جهاندار چون این بشنید، شادی در دلش نشست و نام آن کودک را سیاوخش نهاد؛. امّا هنوز نغمهی شادمانی تمام نشده بود که اخترشماران و ستارهدانان، چون در طالعش نگریستند، رنگ از رخسارشان پرید؛ نشانهایی دیدند آمیخته به فرّ و فتنه. دانستند که بر سر این کودک، هم نیکی هست و هم رنج، و راهش از آغاز به آزمایش بسته خواهد شد. پس به یزدان پناه بردند تا او را از آسیب روزگار نگاه دارد.
زمانی بگذشت. رستمِ نامدار، به درگاه کاووس آمد و گفت: این کودک شاهانه را به من بسپار تا پرورده شود؛ که اگر شاه را دایهای درخور نیست، در جهان کسی چون من سزاوار پروردن او نیست. کاووس بسیار اندیشه کرد؛ دل از مهرِ فرزند برکند و سرانجام دل و دیدهی خویش را به رستم سپرد و سیاوش را بدو داد؛ گویی پارهای از جانش را به دست سرنوشت میسپارد.
رستم شاهزاده را به زابلستان برد و در گلستانی دلگشای جای ساخت. از همان آغاز، پرورش او را چنان گرفت که سزاوار فرزندی از تخمهی پادشاهان باشد:
سواری و تیر و کمان و کمند
عنان و رکیب و چه و چون و چند
آداب مجلس و بزم، رسم شکار با باز و شاهین، سخن گفتن از داد و بیداد، آیین تخت و کلاه، شیوهی رزم و راندن سپاه. هر هنری که شاهی را بایسته بود، رستم سر به سر به او آموخت و رنج بسیار برداشت تا آن کودک به بارآمد و جوانی دلاور پا گرفت .
چندان بالید و آراسته شد که در جهان، همانند او در میان مهان کس نبود. چون به نیرو و بالندگی رسید، روزی به رستم گفت: اکنون هنگام آن است که به دیدار پدر روم؛ تو رنجها بردهای و هنرهای شاهان به من آموختهای، اینک کاووس باید این همه را در فرزند خویش ببیند. رستم نیز درنگ نکرد. هر چه از اسب و پرستنده و سیم و زر و جامه و گستردنی و ساز شاهانه درخور بود فراهم آورد؛ و آنچه در گنج او نبود از هر سو خواست و بیدرنگ مهیا کرد. چنان سیاوش را به راه انداخت که هر کس او را میدید، میایستاد و به نظاره درمیماند؛ و خود نیز همراهش شد تا مبادا در این میانه دلتنگی یا ناخشنودی رخ دهد.
در پایتخت از آمدن او شور و شادی برپا شد. شهر را بیاراستند؛ زر با عنبر آمیختند و از بالا بر سر مردم ریختند. در و بام هر برزن آذین بسته بود و جهان از شادی و خواسته پر شده بود. چون خبر به کاووس رسید که سیاوش با فر و شکوه میآید، گیو و طوس و دیگر نامداران را با نای و کوس به پیشباز فرستاد. بزرگان ایران، چون گرگین و خراد، انجمن شدند و به استقبال شتافتند.
چون سیاوش را دیدند، راه گشادند؛ با مجمر و بوی خوش و نثار زر و گوهر گرامیاش داشتند. آنگاه او به بارگاه رسید و کاووس را بر تخت عاج دید با تاجی از یاقوت بر سر. نخست آفرین کرد و نماز برد و زمانی با خاک راز گفت؛ سپس پیش رفت و شاه او را در کنار گرفت. کاووس از دیدار فرزند در شگفت ماند: جوانی با آن اندکسالگی و آن همه خرد؛ خدا را سپاس گفت و بزرگان نیز از فرّ سیاوش در شگفت شدند و بر دادار آفرین خواندند.
به فرمان شاه، در کاخ و باغ و میدان جشن آراستند؛ می و رود و رامشگر فراهم آوردند و یک هفته سرِ شادی گشودند. در روز هشتم، شاه گنجها برگشاد و از اسب و جنگافزار و دیبا و درم و دینار و گوهر هر چه سزاوار شاهزاده بود بدو بخشید؛ تنها تاج را بازداشت، که هنوز هنگام افسر شاهی نبود. هفت سال تمام کاووس او را آزمود و جز پاکی و شایستگی از وی ندید. در سال هشتم منشوری بر پرنیان نوشتند و زمین کهستان آنسوی رود را بدو سپردند؛ سرزمینی که بعدها ماوراءالنهر خوانده شد.
امّا درست در همین روزگار حادثهی بزرگ و تباهکننده آغاز شد. سودابهی پرنگار، همسر کاووس و دختر شاه هاماوران، ناگهان سیاوش را دید. همان دم دل از کف داد و در آتش هوا و هوس افتاد .
چنان شد که گفتی طراز نخ است
وُگر پیش آتش نهاده یخ است !
سودابه از دیدن او چنان لرزید و گداخت که گویی یخ را پیش آتش نهاده باشند؛ و از آن پس، شرم و خردش زیر بار آن خواهش سنگین خم شد.
نخست پنهانی کسی را نزد سیاوش فرستاد تا بگوید آمدن شاهزاده به شبستان شگفت نیست و بگونه ای او را به شبستان فراخواند. سیاوش از این پیام برآشفت و گفت که مرد شبستان نیست و به بند و دستان و آنگونه کارها میل ندارد. اما سودابه دست برنداشت. فردای آن روز نزد کاووس رفت و با زبانی نرم گفت: فرزندت را به شبستان من بفرست تا خواهران و زنان پردهنشین شاه او را ببینند و شاد شوند و بر او نثار و آفرین کنند.
شاه این سخن را پسندید. سیاوش را خواند و گفت: زنان پسِ پرده همه خواهران تواند و سودابه نیز چون مادر توست؛ پس به شبستان رو و با آنان دیدار کن. امّا سیاوش، که هوشمند و بدگمان بود، در دل اندیشه کرد که این کار بیسبب نیست. با خود گفت شاید پدر میخواهد راز دل مرا بیازماید یا چیزی را بسنجد. از اینرو با ادب پاسخ داد: شاه مرا منشور و تخت و کلاه داده است؛ باید با موبدان و ردان و مردان کارآزموده بنشینم، نیزه و گرز و تیر و کمان بیاموزم، رسم بار و بزم و رزم بدانم؛ در شبستان شاه و در میان زنان چه چیزی خواهم آموخت؟
کاووس از این گفتار خوشش آمد و گفت: سخن نیکوست، ولی گمان بد به دل راه مده؛ زنان پردهنشین خواهران تواند و سودابه مهربان و همچون مادر. سیاوش پذیرفت و قرار شد بامداد با هیربدی پاکدل به شبستان رود.
بامدادان، پس از آنکه نخست به دیدار شاه رفت و نیایش کرد، با آن هیربد راه شبستان گرفت. چون پرده برگرفتند، سیاوش دلنگران بود. امّا درون شبستان چون بهشتی آراسته مینمود: جامها از مشک و دینار و زعفران پر، زمین پوشیده از دیبای چین و دُرّ خوشاب، می و رود و رامشگران در همهسو و خوبرویان گرداگرد. در میان آن شکوه، سودابه را دید که بر تختی زرین نشسته بود، بسان بهشتی پر از رنگ و بوی، با تاجی بلند بر سر و گیسوانی مشکین فروافتاده.
چون سیاوش پیش آمد، سودابه شتابان از تخت فرود آمد؛ او را در بر گرفت و بسیار بوسید و از دیدارش سیر نشد. سودابه گفت: سپاس خدای را که کسی را چون تو فرزند نیست. اما سیاوش در همان دم دریافت که این مهر، مهرِ مادروار و ایزدی نیست.
سیاوش بدانست کان مهر چیست
چنان دوستی نز رهِ ایزدیست
سودابه که سخت در بند هوا و هوس گرفتار شده بود، در تنهایی سیاوخش را برِ خویش خواند و او را به پیوند و رابطه با خودش دعوت کرد اما سیاوخش از این کار پرهیز کرد .
سیاوش، با وقار و پاکدامنی، بیآنکه بیادبی کند یا سخنی تند بر زبان آورد، خود را به نزدیک خواهران و دیگر زنان کشید تا از آن جایگاه ناساز دور شود. زنان پردهنشین نیز بر او آفرین خواندند و او را بر کرسی زرین نشاندند. اندکی نگذشت که سیاوش به بهانهای برخاست، از شبستان بیرون آمد و نزد پدر بازگشت؛ و از آنچه دیده بود تنها نیکیها را گفت و هیچ از رفتار سودابه بر زبان نراند که خوی شاهانهاش پردهداری بود و دلش نمیخواست آتش فتنه را با کلام تیزتر کند.
امّا سودابه آرام نگرفت. شبهنگام، کاووس از او پرسید: از خرد و فرهنگ و دیدار و گفتارش چه دیدی؟ سودابه نخست او را ستود، سپس سخن را به راهی برد که دلش میخواست: گفت اگر شاه بخواهد، یکی از دختران او را به همسری سیاوش دهد تا پیوند خاندان استوارتر شود. امّا سیاوش، با شگفتی از این پیشنهاد و با نهادی پاک، آن را نپذیرفت و به زبان آرام گفت که راه و رسمِ شاهی از دانش و رای مردان آزموده میگذرد، نه از خواهشهای نهانی. و کاووس نیز، برای آنکه کدورت از دلها برخیزد، دلدارانه گفت:
مدار ایچ اندیشهٔ بد به دل
همه شادی آرای و غم برگسل
ولی سودابه از این ناکامی دلتنگ شد و آتش خواهش در جانش به کینه بدل گشت. از آن پس، دست به دامان فریب رفت و چارههایی اندیشید تا سیاوش را در چشم شاه گناهکار کند و اینجاست که ماجرای تهمت، نیرنگِ جادوگر و سپس آن آزمایش بزرگ پیش میآیدآزمونی که در آن، سیاوش با دل پاک و برای نشان دادن بی گناهی خویشی به آتش میزند و از میان شعلهها سالم بیرون میآید.
سر پر ز شرم و بهایی مراست
اگر بیگناهم رهایی مراست
چنین آمد اسپ و قبای سوار
که گفتی سمن داشت اندر کنار
و با گذر سیاوش از آتش پاکی، سودابه رسوا میشود و کاووس درمییابد که بیگناهی سیاوش چون آفتاب روشن است و این سودابه بوده است که از سیاوش خواسته است با او در آمیزد .
چندی بعد تورانیان به ایران زمین تاختند و کاووس سپاه ایران را برای دفاع آماده کرد ، سیاوخش دلاور برای آنکه از هم از ایران زمین در برابر تاخت دشمنان دفاع کند و هم از شر نیرنگ های هوس آلود سودابه رهایی یابد فرماندهی سپاه را بر گردن گرفت و به جنگ با تورانیان رفت . سرانجام سیاوخش در توران جان باخت و جهان پهلوان رستم که سخت از کاووس و بویژه سودابه خشمگین بود با آمدن به پایتخت سودابه را در پیشگاه کاووس کُشت .