|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
|
کنون به صاحب دیوان که شوخ چشم سیاهی نگاه دار غزل باش زِ پَـردهای به نگاهی مقیم کوی تو تشویش صبح وُ شام ندارد نه در بهشت به سالی معین است و نه ماهی چو در حضور تو ایمان وُ کفر نیفزود نه مسجدی نه کنشتی، کنیسه ای چه گناهی مده به دست سپاه فراق ملک دلم را شَکور آنکه در اقلیم حسن بر همه شاهی رواست گر همه عمرت به انتظار سرآید کسی که جان به ارادت نداده بر سر راهی تسلی دل خود میدهم به ملک(طریقت) شبی به دانهٔ اشکی، دَمی به شعله آهی
روی سحر ندید و هزارش رقیب هست در پرده ای سحر مگرت عندلیب هست مُردیم از فراق تو ای نور هردو عین آیا به خوان وصل تو ما را نصیب هست؟ هر جا روم خیال سحر در دلِ من است ما را سحر ز پرتو روی نهیب هست هرچند دورم از معاشقه عاشق تو را مباد لیکن امید وصل توأم عنقریب هست گویا (طریقت) است ؛سحر: سیب ِ گفتگو همراه من شماره ندارم طبیب هست
چون کردگار محرم راز بشر نداشت در مسلخ هبوط نماز بشرنداشت تنها، خدای حاشیه ساز بشرنداشت سحر ساقی در میخانه وا کرد [ یکشنبه سوم اسفند ۱۴۰۴ ] [ 11:19 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||