🌼🌼
پیش پای تو من بلند شدم
گیسوان ترا کمند شدم
دستهایت به دست من رو شد
تا به بند تو پایبند شدم
وقت رفتن نبود اما من
پیش پای تو چون سمند شدم
قند در آبقند حل می شد
من سراسیمهوار قند شدم
چای شد سرد و از دهن افتاد !
بوی باروت در فضا می سوخت
زیر تابوت چشمها می سوخت
زیر باران تند آبانماه
شهر میسوخت روستا می سوخت
ترس در گوشها اذان میریخت
نه که بیگانه ، آشنا می سوخت
لهجههایی رکیک و جوراجور
از هجوم صدا دعا می سوخت
روی تابوت عکس فردا بود
کوچهها تنگ و سخت توفانزاست
مردی از دور سایهاش پیداست
یونجهها بوی انتحاری داشت
بوی تند علف که بر می خواست
قوطی کهنهای ، کمی کنسرو
داخلش را به گند می آراست
باد ، عطری نجیب را هل داد
یک نفر داد زد خدا آنجاست ؟
من کمی مضطرب شدم کمی شوکه !
بعد باران صدای تیری و ...
بر زمین نقش بست پیری و ...
دستهای گرسنهای لرزان
هقهق کودک کبیری و ...
در هوای پیادهرو پیچید
بوی نان گس خمیری و ...
با کتی پاره پاکتی در دست
مرد درماندهی فقیری و ...
آمبولانسی ز دور در افغان
باد با خود ستارهها را برد
هیات بدقوارهها را برد
رقص شمشیر لطفعلیخانی
تابتا آروارهها را برد
واعظی باد معدهاش ول شد
آبروی منارهها را برد
در نگاهش تب دیابت داشت
شر و شور شرارهها را برد
رانت رانیتیدین بالا رفت
با سیانور سمیه سانسور است
ساچمهی چشم مولوی شور است
ما به رسم و رسوم پابندیم
با دعای پدر ، بلا دور است
بیجهت نیست مادرم می گفت
آنکه زیباترست مغرور است
تا در این کشور گل و بلبل
شاعر فحل ، زنده در گور است ؛
روسفید است بیگمان چنگیز
قاضی قوز روی میزش زد
دست خود را به روی چیزش زد
دخترک با بلوغ ، زیبا بود
عهد بر چشمهای هیزش زد
چشمکی زد که دخترک لرزید
دست بر شرمگاه لیزش زد
چشم خود ریز کرد موذیوار
سیم را لخت و در پریزش زد
مردهای روی آب میخندید
آشنایان جداجدا رفتند
نخبگان بی سر و صدا رفتند
پسران وزیر ناقص عقل
به وزیری پادشا رفتند !
روستازادگان دانشمند
به گدایی به روستا رفتند !
آه از آن لعبتان عاشق وش
آن پریزادگان کجا رفتند ؟!
زندگی مرگ آرزوها بود !